طنز : شبی با حافظ به بلندای یلدا

   ۱۲ دی ۱۳۹۵    ۱۲:۲۴ ب.ظ    56 بازديد   
0
   بدون دیدگاه

سید ابوالفضل طاهری :
– حاجی کجا؟
– حافظم.
– خب فرمایش؟
– فرمودم که حافظم.
-کر که نیستم. شنیدم از خطی های حافظی. میگم کارت چیه؟
– شاعرم.
-مثل اینکه زبون آدمیزاد حالیت نیست. اینجا همایشه. کاروون سرا که نیست، سرتو انداختی پائین داری میری. میگم چیکار داری؟ میگی شاعرم. برو بیرون، خدا روزیتو جای دیگه ای حواله کنه. برو وقت ما رو نگیر!…..
یکی از بزرگان را فرمودم اینان را چه شده در این محفل تجمع نموده اند.
در پاسخ گفت: مجمع اهل دل است که دیوان حافظ می خوانند و در سیاقت سخن دلیری می کنند.
پیش خود عارض شدم محفلی است که دیوان بنده را می خوانند.
چه نیک که حضور به هم رسانم و خود دیوان خویش را قرائت نمایم. اما نمی دانم چه تقصیر و تقاعدی از من سر زده که باب بهانه گشودند و مرا به این مجلس راه ندادند.
جوانکی دیدم که چوب در گوش خویش کرده بود. ایشان را چند باری خطاب قرار دادم:
-مرا ببخشای ای جوان؛ می خواستم در این محل در معرض خطاب آیم، ره نگشودند. یحتمل در زمره صاحبدلان متجلی نشدم. مدتی است قوتی نخورده ام، کجا می توانم طعام بیابم؟
وی پس از لحظاتی از میان تلاطم صدا سر برآورد و پاسخ داد:
– دوربین مخفیه؟! گرفتی ما رو؟!
-به حکم ضرورت سخن گفتم ای جوان. مراد از همصحبتی، عطای زحمت به ایادی شما نبود. کجا می توانم طعام بیابم؟
– معلم ادبیاتی؟… اگه نباشی، پس دیوونه ای! یه فست فودی این حوالی هست. کنارش هم یه رستورانه.
-یاللعجب!… فست قوت دیگر چیست؟
-من فکر می کردم معلم ادبیاتی؛ مثل این که همون دیوونه ای. فوت نه فود؛ یعنی غذای سریع٫
– طعام شیاطین نباشد؟!
– شیاطین دیگه چیه؟ نکنه معلم دینی هستی؟
– خیر، خود متعلمیم. طریق بسیار باید پیمود تا معلم شدن.
– خب حالا گوش مفت گیر آوردی، نصیحت نکن! بیا حاجی اینم فست فود، اونم رستوران.
به دکان سریع القوت پای گذاشتم. طعام شان شباهتی به طعام آدمیزاد نداشت.آنها مرا به حجره آقای رئیس تورانت روانه کردند. پرسیدند بهر چه آمدی؟ شرح ماجرا به مخزن اسرار ایشان سپردم و آنان نیز قوتی به نام سبزی پلو در معیت ماهی بسی شور، پیشکش کردند.
-ای مرد! این غذا طبخ کدام طباخ و این برنج کشت کدام کشاورز و این ماهی صید کدام صیاد است؟ برنجش طویل و ماهی اش یخ زده و طعم شان نامطبوع است.
– دیگه پول برنج هندی دادی، می خوای برات شعبده کنیم؟ ناراحتی، به سلامت!
– این طعام را نزد طوطی یی بگذاری، سوءهاضمه می گیرد. چگونه آن را بخورم؟
– مثل این که مشتری نیستی… برو وقت ما رو نگیر!
دیناری به آنها دادم و راهی بازار شدم. در راه درشکه عظیم الجثه ای به نام پراید وانت دیدم که بار بطیخ هندی در آن ریخته بودند. پرسیدم:
– این وقت سال بطیخ از کجا آورده اید؟
– این از اون هندونه های سرد خونه ای نیستا… تازه تازه است.
– آری، برودت هوا آشکار است.
– به شرط چاقو بیا هندونه بگیر؛ هندونه اش خوبه؟
– قصد نزاع که نداریم جوان؛ پس چه حاجت به شمشیر و خنجر؟
– پیری چقدر حرف می زنی! مشتری نیستی، بیخود وقت منو نگیر!
نمی دانم چرا این جماعت فرصتی ندارند. در طرفه العینی هم می رنجند. پیش رفتم و دیناری به او دادم و بطیخی طلب کردم.
– عتیقه است؟ ظاهرش که قدیمیه. بیا عمو این هندونه رو می بینی، راست کار خودته.
چند باری همچون مطربان بر یمین و یثار بطیخ کوبید و همچون عطاران از بوی مشک تمجید کرد و در انتها بطیخ خویش را به من قالب نمود. بوستانی یافتم آنجا اتراق کردم و با خنجرم بطیخ را دو نیمه کردم. فرسنگ ها دور از آنچه کاسب برایم ترسیم کرده بود، نه شیرین بود، نه سرخ. جوانکی هم در کنج بوستان به فکرت فرو رفته بود. پیش رفتم و بطیخ را تعارف کردم.
– فدات بشم عزیزم، میل ندارم.
– بیا جوان، طعامی است عاری از نمک.
– این یه تیکه رو فقط برای این که ناراحت نشی.
– فی المجلس به چه کاری تن می دهی جوان؟
– خیلی باحال حرف می زنی. تن که نمی دیم، لایک می کنیم.
– لایک؟! چه واژگان غریبی! به چه معناست؟
– حالا توضیحش که سخته؛ بیا خودت ببین این عکس دوست ها و فامیل هامه. از سفره شب یلدا شون عکس گرفتن، ما اینجا لایک می کنیم. هر کی سفره اش قشنگ تر باشه، بیشتر لایک می خوره.
– پس کالای فخر می فروشند و شما نیز بر این صفات زشت صحه می نهید؟
– حالا یه روزه دیگه عمو سخت نگیر. همین کارها رو کردین، جوون ها به سمت اعتیاد میرن. بذار دلشون به این لایک ها خوش باشه.
– بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کردرباد غیرت به صدش خار پریشان دل کردرطوطی یی را به خیال شکری دل خوش بودرناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد.
– حالا غیرتی نشو عمو اینا همه دادشیا و آبجی هام و فک و فامیل هستن غریبه نداریم.
– تا در ره پیری به چه آیین روی ای دلرباری به غلط صرف شد ایام شبابت.
– دستت درد نکنه بابت هندونه. بذار به کارمون برسیم قربون دستت، دیگه روضه نخون!
– نصیحت پذیرفتن از دشمن از اعم خطاست؛ لیکن شنیدن رواست. من که دشمنت نیستم.گر بودم هم، نیک بود می شنیدی.
از دهر مخالف و مهمان نوازی ایشان به فغان آمدم و عزم سفر کردم و به زادگاه خویش بازگشتم.
باشد که لطف خداوندی شامل حال ایشان شده و به طریقی آنان را از آتش گمراهی برهاند.

منتشر شده در : روزنامه اطلاعات

0
ارسال به شبکه های اجتماعی خارجی :

ارسال به شبکه های اجتماعی ایرانی :
ارسال به فیس نما   ارسال به کلوب   ارسال به هم میهن   ارسال به افسران  
لینک کوتاه شده این نوشته :
http://shirintanz.ir/?p=18728

سید ابوالفضل طاهری

درباره نویسنده ()

اولین بار در آخرین ماه سال یکهزار و سیصد و هفتاد و دو در شهر رشت دیده بر این جهان گشود. سید ابوالفضل طاهری نویسنده و طنز نویس ایرانی نوشتن را از نه سالگی آغاز کرد و اولین کتابش را ده سال بعد در ایالات متحده ی آمریکا به زبان انگلیسی منتشر کرد. او که علاقه ی زیادی به طنز دارد اما هیچ یک از هشت کتاب منتشر شده اش طنز نیست. از این هشت اثر تنها سه کتاب به زبان فارسی نوشته شده و باقی آثار وی به زبان های انگلیسی و آلمانی تحریر شده و به انتشار رسیده است. طاهری تاکنون داور جشنواره های داستان نویسی هزار و یک شب و لیگ نویسندگان بوده و مدتی هم بعنوان مدرس داستان نویسی فعالیت کرده است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

برو به ابتدای صفحه
لوگوی جشنواره وب و موبایل ایران