طنز آش کوثر، به قلم عباس خوش عمل کاشانی


   ۲۷ آذر ۱۳۹۶    ۱:۵۳ ب.ظ    213 بازديد    بدون دیدگاه

آش کوثر!
*به قلم :عباس خوش عمل کاشانی.
مسلّمآ شما خوانندگان عزیز ، تا کنون راجع به «کوثر» که چشمه ای در بهشت است و آب آن که سقایتش با حضرت مولی الموحّدین امام علی علیه السلام است ، نکات و حکایات بسیاری در کتب تاریخی ـ مذهبی خوانده و یا از پای منابر به گوش جان شنیده اید.
در این که «کوثر» چشمه ای جاری در بهشت عدن است و در کنار همزادان خود «تسنیم» و «سلسبیل» انتظار نیکوکاران را می کشند و هم این که امام علی علیه السلام را به عنوان «ساقی کوثر» می شناسیم هیچ شک و تردیدی نیست ؛ چه اولی نصّ صریح قرآن و دومی ملح احادیث و روایات متواتر و پروپیمان است.
اما آنچه که رخصت می طلبم در لباس طنز به آن بپردازم و البته حکایتی واقعی است ، معتنی به سوءاستفاده ی عده ای منفعت طلب است که جهت تحمیق بعض ذوات و نفوس خوش باور و پاک نیّت ، مقدسات مذهبی را دستاویز رسیدن به اهداف خود قرار می دهند.
*** *** ***
باری ؛ سالها پیش که راقم سطور ، طفلی ابجد خوان بودم ، در شهر زادگاهم یکی از خانوده های اعیان و اشراف در ماه مبارک رمضان آشی می پخت که موسوم به «آش کوثر» بود!
خوب به خاطر می آورم که جماعت زیادی از همشهری هایم برای رسیدن به قدحی از این آش کذایی ، چه دستها و پاها که می شکستند و چه ساعاتی از وقت شریفشان در صف اخذ «آش کوثر» تلف می شد.
یکی از همان روزها ، تنگ غروب و نزدیک افطار که شاهد ازدحام خلق الله در محل توزیع آش بودم و مات و مبهوت جماعت آش دوست را تماشا می کردم ، ناگهان چشمم به «دایی نورالله» افتاد که چمدان به دست از سر کوچه ظاهر شد.«دایی نورالله» برادر مادرم ، آن وقتها جوانی سی ساله بود که در تهران درس مهندسی می خواند.دولت دیدار دایی چنانم خوشوقت ساخت که جماعت آشیان را به حال خود گذاشتم و با فریادی از سر شادی به استقبال دایی شتافتم که چون پرنده ای مهاجر به آشیان باز گشته بود.وی هر ماه چند روز جهت دیدار فامیل ، درس و دانشکده را رها می ساخت و به شهر خود می آمد.
پس از آن که به گردن خان دایی آویخته و بوسه دادم و گرفتم ، گوشه ی چمدانش را به قصد کمک چسبیدم و به اتفاق هم از میان جماعت آشیان که ازدحامشان به مرز شورش رسیده بود ، راه آشیان در پیش گرفتیم.«دایی نورالله» که لبخند معنی دار خود را تا رسیدن به صحن حیاط همچنان بر لب داشت ، پس از روبوسی و حال و احوال با نسوان محرم اهل بیت که گویی از قبل انتظار مقدمش را می کشیدند ، به اتاق بالاخانه که مختصّ استراحتش بود رخت و اثاث کشید و با صدای ظریفش مرا نیز به بالاخانه فراخواند.با این تصور که حتمآ دایی جان سوغاتیهای جانانه ای برایم آورده است ، پلکان را دوتایکی در نوردیدم و خود را به محضرش رسانیدم.دایی پرده ی دریچه ی مشرف به خانه ی «ملک خان» ـ جایی را که در آن «آش کوثر» به بار بود ـ کنار زده و با همان لبخند معنی دار ، دزدانه جماعت آشیان را می نگریست.
با سرفه ای کودکانه حضور خود را اعلام کردم و کنار چمدان بزرگ دایی خبردار ایستادم.«دایی نورالله» لبخندزنان جلو آمد و در حالی که دستی روی موهایم می کشید ، پرسید:خوب ؛ چه کار می کنی دایی جان؟ومن همانطور خبردار زیرچشمی چمدان بزرگ را می پاییدم.دایی که متوجه مقصودم شده بود ، سینه ای صاف کرد و گفت:
ـ عباس جان! الآن تو چند سال داری؟
جواب دادم:
ـ ده سال دایی جان.
«دایی نورالله» که حالا روی پنجه ی پا نشسته بود و زیپ چمدان را می گشود ، زیر لب نجوا کرد:
ـ ده سال!…خوب است …خوب است.
بعد در حالی که از داخل چمدان چند جلد کتاب شعر و داستان کودکانه بیرون می کشید ، گفت:
ـ عباسم! امروز می خواهم یک هدیه و سوغات خیلی جالبتر هم به تو بدهم.البته دادن این هدیه از طرف من و پذیرفتنش از طرف تو شرط و شروطی هم دارد!
همانطور که ذوق زده کتابها را از دست دایی می قاپیدم ، بی آن که بدانم راجع به چه هدیه ای حرف می زند ، گفتم:
ـ باشد….باشد….
این بار «دایی نورالله» با مهربانی ، آرام نرمه ی گوشم را بین دو انگشت شست و سبّابه فشرد و گفت:
ـ این کتابها باشد برای بعد.حالا مثل یک بچه ی خوب بنشین تا سوغات جانانه ای را که تا آخر عمر به دردت خواهد خورد تقدیمت کنم.
بعد شکلکی در آورد و ادامه داد:

ـ می دانی دایی جان!تو الآن ماشاءالله ده سال سن داری.یعنی برای خودت نیمچه مردی شده ای!من که به سن و سال تو بودم «ننجون» فرستادم تهران که تحصیل کنم.می دانی دایی!این هدیه و سوغاتی که می خواهم به تو بدهم ، کتاب و اسباب بازی نیست.یک پند و نصیحت….چطور بگویم ؛ یک چیزی است که چشم تو را باز می کند تا در زندگی آینده ات خیلی از چیزهای پیش پا افتاده برایت مهم جلوه نکند….و بعد در حالی که چمدان بزرگش را زیر تختخواب چوبی می سراند ، افزود:
ـ ببین عباس!امروز می خواهم حقیقت «آش کوثر» را برایت فاش کنم!آن شرط و شروطی هم که گفتم ، این است که تا سالهای سال ، موقعی که به سن و سال من رسیدی ، آن را مثل یک راز پیش خودت نگه داری و برای هیچ کس ، حتی برای «ننجون» و «آبجی عزّت» مادرت تعریف نکنی!
«دایی نورالله» که اشتیاق مرا به کشف حقایق راجع به «آش کوثر» دید ، به نشستن دعوتم کرد و گفت:
ـ دایی جان!می بینی مردم محل چه ازدحامی برای «آش کوثر» کرده اند؟خوب؛حالا بگو ببینم چرا مردم اینقدر برای به دست آوردن یک کاسه از این آش حاضرند همه چیزشان را فدا کنند؟
دایی که بهت مرا دید و این که نمی توانم جواب درستی بدهم ، دستش را محکم روی زانویم کوبید و گفت:
ـ خوب است ….خوب است ….پس حالا «دایی نورالله» همه چیز را برایت تعریف می کند.
بعد در حالی که یک بار دیگر برخاسته و پرده ی پنجره ی مشرف به خانه ی «ملک خان» را به کناری می زد تا عاشقان سینه چاک «آش کوثر» را برانداز کند، ادامه داد:
ـ همه ی این مردم عقیده دارند که به هنگام طبخ آش ، پرنده ای از بهشت در حالی که قطره ای از آب کوثر را در منقار خود پنهان کرده است می آید و توی دیگ آش می ریزد و دوباره بر می گردد سر جای اولش.یک شب «ننجون» می گفت این پرنده از تخم و ترکه ی همان پرنده ای است که وقتی حضرت ابراهیم را در آتش انداختند ، با یک قطره آب به اندازه ی بضاعتش آمده بود تا به خاموش کردن آتش نمرودیان کمک کند.چه بسا همان قطره ی بهشتی از کوثر را که روی آتش ریخت باعث شد آتش بر حضرت ابراهیم گلستان شود!
در حالی که آب دهان را به سختی قورت می دادم و چشمهایم از فرط تعجب از حدقه بیرون زده بود ، حرف دایی را قطع کردم و پرسیدم:
ـ دایی جان!یعنی حقیقت دارد؟
«دایی نورالله» در حالی که پوزخند می زد گفت:
ـ حقیقت این است عباس جان که خود من هم آن پرنده را دیده ام!
مثل فنری که از جا در برود از جایم پریدم و در حالی که دستهای ظریف دایی را در دستهایم می فشردم با صدایی مرتعش پرسیدم:
ـ راستی راستی شما آن پرنده ی بهشتی را دیده ای؟
دایی این بار قاه قاه خندید و در حالی که مرا روی تشک تختخواب هل می داد گفت:
ـ به این سادگی ها هم که تو فکر می کنی نبوده است.
بعد روی تختخواب چوبی نشست و در حالی که دستهایش را زیر چانه گره می کرد گفت:
ـ عباس جان!تو «ننه بدری» را که می شناسی؟
گفتم:
ـ ها ، بله.«ننه بدری» مادر مرحوم «ملک خان» است.
دایی مرحبا گویان افزود:
ـ …و مسئول پختن «آش کوثر»!
و باز جواب دادم:
ـ ها ، بله.«آش کوثر» را «ننه بدری» می پزد و «ننجون» می گفت اگر وردخوانی او پای دیگ نباشد ، آش طعم پیدا نمی کند!
دایی این بار هم با خنده ای بلند افزود:
ـ نه تنها طعم پیدا نمی کند که پرنده ی بهشتی هم با آب کوثر پیدایش نمی شود!
آن گاه از من خواست تا خوب گوشهایم را برای شنیدن حقایق باز کنم.وقتی سراپا گوش شدم ، دایی گفت:
ـ سابقه ی پختن «آش کوثر» در خانه ی مرحوم «ملک خان» برمی گردد به روزگاری که او در قید حیات بود.آن ایام روزی نبود که در خانه ی «ملک» بین «ننه بدری» و «طلاخانم» عیال «ملک» دعوا و مرافعه نباشد و جنگ مغلوبه نشود.این دو زن آن قدر سروصدا و جاروجنجال می کردند که همه ی اهالی محل را به حیاط «ملک» می کشاندند.«ننه بدری» زنی است که سرش توی کتاب است و مدام با کتابهای ادعیه و اذکار سروکار دارد.ولی «طلاخانم» زنی خرافاتی است که اصلآ سواد ندارد.اصل دعوای عروس و مادر شوهر هم از این مسئله ناشی می شد.«طلاخانم» عقیده داشت که «ننه بدری» جادو جمبل می کند تا «ملک خان» زن خود را سه طلاقه کند و بفرستد خانه ی پدرش!
به هر حال «ملک خان» که از جنگ و دعوای مادر و همسرش به مرز جنون رسیده بود ، در یکی از روزهای ماه رمضان آن سالها به توصیه ی «میرزا یونس دعانویس» خواب نما می شود!او خواب می بیند که حضرت خضر به وی می گوید اگر می خواهی در خانه ات صلح و صفا حاکم شود ، ده روز از ماه رمضان آش بپز و هنگام افطار بین مردم توزیع کن.وقتی «ملک خان» خواب خود را برای مادر و همسرش تعریف می کند ، آن دو که شاید بیکاری شان نیز بهانه ای برای جنگ و دعوا بود سمعآ و طاعتآ می پذیرند و از همان روز مشغول تهیه ی سوروسات آش می شوند.

اولین دیگ از اولین روز آشپزی را «طلاخانم» بار می گذارد و چون بعد از پختن و هنگام توزیع می بینند خیلی بیمزه و آبکی شده است ، «ننه بدری» با لطایف الحیل حالی عروسش می کند که برای پختن آش به دستور حضرت خضر نبی بایستی مقدماتی مانند دعا و ورد خواندن در نظر گرفت! دفعه ی بعد که نوبت آش پزی «ننه بدری» است ، او دیگران را از ورود به مطبخ منع می کند و خودش پای دیگ می نشیند و به خواندن اوراد مشغول می شود.آشی که «ننه بدری» می پزد ، بی آن که یک وجب روغن رویش باشد ، آن قدرخوش طعم و بو می شود که همه ، حتی «طلاخانم» به مؤثر بودن وردخوانی «ننه بدری» ایمان می آورند!
«ملک خان» که از موفق بودن نقشه اش ، از فرط شادی در پوست نمی گنجد ، حسابی سبیل «میرزا یونس دعانویس» را چرب می کند و حتی موقعی که در بستر بیماری می افتد و اطبّاء بیماری اش را لاعلاج تشخیص می دهند ، به خاطر استمرار صلح و صفا بین مادر و همسرش ، وصیت می کند که پس از مرگش نیز در هر ماه رمضان آش پزی ادامه یابد.
باری؛ «ملک خان» پس از چندی بستری بودن ، جان به جان آفرین می سپارد و با خیالی راحت ، رخت به سرای باقی می کشد.
«دایی نورالله» به اینجای حکایت که رسید خمیازه ای کشید و چون اشتیاق مرا به شنیدن بقیه ی ماجرا دید ، ادامه داد:
ـ حتمآ پیش خودت می گویی این آش که در حقیقت باید اسم خضر نبی را یدک بکشد چه ربطی به کوثر دارد؟
دایی این بار نیشگونی آرام از گونه ام گرفت و گفت:
ـ ماجرای کوثری شدن آش بر می گردد به پانزده سال پیش که من نوجوانی پانزده ساله بودم.آن ایام خیلی گرایش به مسائل مذهبی داشتم و برای دوره کردن قرآن و یاد گرفتن دعاهای مفاتیح ، ساعاتی از هفته را به محضر «ننه بدری» می شتافتم.هم «ننه بدری» و هم «طلاخانم» و هم اهالی محل که توفیق مرا در درس و مشق می دیدند برایم احترام ویژه ای قائل بودند.مثل حالا که مهندس مهندس از دهانشان نمی افتد ، آن روزها هم «آقا نوری دکتر» از دهانشان نمی افتاد.یکی از آن روزها که برای پرسیدن بعضی از مسائل به خانه ی «ملک خان» رفته بودم ، مقارن با روز آش پزی بود.حالا دیگر یک رسم شده بود که قبل از توزیع آش و پیش از اذان مغرب ، «ننه بدری» می رفت به مطبخی که در آن دیگ بار بود و جز خودش اثر از هیچ جنبنده ای هم دیده نمی شد.او ده دقیقه ای به وردخوانی می پرداخت و آن گاه آش در قدحهای کوچک و بزرگ تحویل آشخوران می گردید.
این نکته را هم بگویم که بر خلاف «طلاخانم» که زنی خرافاتی است ، «ننه بدری» زنی روشن و آگاه است و اگر صاحب ذهن و فکر سالمی گیر بیاورد می کوشد تا گوهر حقیقت را از زیر خروارها خاکستر خرافه برایش بیرون بکشد.
آری؛ آن روز که می خواستم جواب مسائلم را به فوریت از «ننه بدری» بگیرم ، شتابان سراغ وی به مطبخ رفتم.نگو که آن موقع قدغن شده بود که جز «ننه بدری» احدی دیگر در مطبخ حضور نداشته باشد.سکوت وهم آور مطبخ نیم تاریک و زمزمه های اسرارآمیز «ننه بدری» مرا در آستانه ی مطبخ میخکوب کرد.«ننه بدری» دور دیگ طواف می کرد و زیرلب می خواند:
ـ هرجا آشه ، بدری فرّاشه!…هرجا آشه ، بدری فرّاشه!..هوهوهو…پف….جیگوری جیگور هلیلو….آش ، آش بدری ؛ قدح می خوای چه قدری؟…لعنت به قوزک پای هرچه آشخوره …آشخور به از لاشخوره!…هوهوهو…پف!
و آن وقت آرام از زیر چادرنمازی که مثل شال به کمرش بسته بود،ظرفی قمقمه مانند بیرون آورد و محتویاتش را که بعدآ فهمیدم روغن حیوانی آمیخته با زعفران بود ، وسط دیگ آش خالی کرد!چشمت روز بد نبیند ؛ چون در این لحظه غفلتآ عطسه ای زدم که «ننه بدری» از تأثیر آن نیم متر به هوا پرید۱بعد شتابان به طرفم آمد و در حالی که مچ دستم را می گرفت با لحن اعتراض آمیزی گفت:
ـ تو اینجا چه کار می کنی جانور؟مگر نمی دانی که موقع وردخوانی به آش نباید احدی جز من در مطبخ باشد؟
آرامش خودم را با شناختی که از «ننه بدری» داشتم حفظ کردم و با صدایی مرتعش گفتم:
ـ اولآ که آمده بودم مسئله بپرسم…ثانیآ از کجا می دانستم که ورود افراد به مطبخ در هنگام وردخوانی ممنوع است؟ ثالثآ….
این جا کمی مکث کردم و پوزخندی زدم.«ننه بدری» که زن باهوشی است معنای پوزخندم را فهمید ؛ اما خودش را از تک و تا نینداخت.پرسید:
ـاز ورد چیزی شنیدی؟
طوری که مثلآ دارم از رازی پرده بر می دارم ، آرام جواب دادم:
ـ ها ، بله.هم ورد را شنیدم و هم قمقمه را دیدم!
«ننه بدری» که خودش را شکست خورده می دید ، لحن کلامش را مهربان کرد و گفت:

ـ ببین نوری جان!تو نباید در حقّ من پیرزن نامردی کنی.من حقّ استادی به گردن تو دارم.ببین ننه جان!من همه ی این کارها را می کنم که صلح و صفا در این خانه حکمفرما باشد و استخوانهای «ملک» توی گور نلرزد.تو خودت بهتر از من می دانی که «طلا» چقدر خرافاتی است.خدا به دور ، اگر بفهمد که من چه مسخره بازی ها در می آورم ، نمی گذارد یک لحظه آب خوش از گلویم پایین برود.نوری جان!تو باید فکر خودت را هم بکنی.اگر من آرامش نداشته باشم چگونه می توانم جواب مسائل شرعی ات را بدهم؟
«ننه بدری» که با ادای جمله ی آخر می کوشید تا منتی بر من بگذارد و به تعبیری مرا نمک گیر معنوی خود بکند ، ادامه داد:
ـ تو باید قول بدهی که با احدی از وردخوانی و قمقمه چیزی نگویی.
«ننه بدری» را در موضع انفعالی می دیدم.
فداکاری این زن آگاه و اشتیاقش را در آموزش مسائل شرعی جلو چشمم مجسّم کردم.با خود گفتم «الآن موقع آن است که جبران زحمات استاد را بکنم».خودم را به «ننه بدری» که همانطور چشم به دهانم دوخته بود ، نزدیک کردم و گفتم:
ـ ننه جان!من به سن و سالی رسیده ام که همه چیز را خوب درک کنم.می دانم که این کارهای شما به خاطر این است که در خانه ی مرحوم «ملک» سروصدا و جاروجنجال به پا نشود که منجر به آبروریزی گردد.
«ننه بدری» که گل از گلش شکفته بود ، گفت:
ـ ها ، پسرم.آفرین به هوش و ذکاوت تو.پس از چیزی که دیدی و شنیدی به هیچ کس حرفی نمی زنی؛باشد؟
گفتم:
ـاولآ که باشد ننه.ثانیآ من یک نقشه ی دیگری هم دارم که اگر با موفقیت اجرا شود ، هم ارج و قرب شما نزد «طلاخانم» بیشتر می شود و هم اهالی محل بازارت را گرمتر می کنند.
«ننه بدری» که ملاقه را در دیگ می چرخاند ، گوشش را به دهانم نزدیک کرد و پرسید:
ـ چه نقشه ای داری نوری؟
در این هنگام سروصدای مردم در حیاط ، به ویژه صدای «طلاخانم» که از دیر انجامیدن وردخوانی «ننه بدری» پای دیگ آش حوصله شان سر رفته بود ، به اجرای نقشه ام سرعت بخشید.با عجله گفتم:ننه!تو زن باهوشی هستی.فقط از این پس هرچه را دیدی و شنیدی خودت را نباز و بدان که به نفع شماست.بعد پیش خود فکر کردم اگر جلو چشم خلق الله از مطبخ بیرون بروم گند قضیه در می آید.ناگهان فریادی از ته دل کشیدم که از انعکاس آن نزدیک بود «ننه بدری» در دیگ آش کلّه پا شود!
نعره کشیدن من همان و هجوم سراسیمه ی مردم وحشت زده به مطبخ همان! آن قدر فرصت به خودم دادم که در مقابل چشمهای دریده از حیرت خلق الله به ویژه «طلاخانم» با لکنت بگویم:
ـ م ممن …من…از از آن بابالا ـ اشاره به سوراخ دایره مانند سقف مطبخ کردم ـ داشتم نننه بدری را ت تماشا می کردم که یک دف دف دفعه مُ مُ مرغی مث مث مثل سینه سرخ و و ولی نو نو نو رانی مِ مِ مثل یک گو گو گوله ی نور چنان نان نان نوکم زد و و و آمد از آن بابالا تو مط مطبخ که که مثل این که که برق بگی بگی بگیردم…
آن وقت خودم را به بیهوشی زدم.در آخرین لحظات هوشیاری با نگریستن به صورت گرد و نورانی «ننه بدری» دریافتم که متوجه منظورم شده است.در دقایق بیهوشی تصنعی هم شاهد توضیح دادنهای «ننه بدری» به مردم و «طلاخانم» بودم:
ـ ای ننه! من که نمی خواهم استغفرالله از خودم امامزاده بسازم.ولی به هر حال امروز این نوری با کاری که کرد به همه چیز پی برد.من بارها می خواستم برای شما بگویم که چگونه هنگام ورد خوانی ام مرغ نورانی پیدایش می شود.ولی می ترسیدم باور نکنید.بله ؛ الآن سالهاست نزدیک افطار که می شود یک مرغ نورانی که در اصل یکی از فرشتگان است از باغ بهشت یکراست به مطبخ ما می آید!توی منقار این پرنده یک قطره از آب حوض کوثر است که می آورد و می ریزد توی دیگ آش!بعد هم مثل برق غیب می شود!….
خود را در اثر گلاب پاشی یکی دو نفر از مردم به صورتم به هوش آمده جلوه دادم و هنگامی که خلق الله را متوجه خود دیدم گفتم:
ـ من از آن بالا دیدم که مرغ بهشتی از کنارم رد شد و آمد توی مطبخ.وقتی می خواست وارد شود ، چنان نوکم زد که مثل گردو از آن بالا به پایین پرت شدم.اگر روی پشته ی کاه نیفتاده بودم که دخلم آمده بود.
مردم یکصدا پرسیدند:
ـ خوب ؛ خوب ، نوری جان دکتر، بگو ببینیم پرنده ی بهشتی چه کار کرد؟
نگاهی به «ننه بدری» انداختم وبا هیجان گفتم:
ـ مثل یک گولّه ی نور دور دیگ طواف کرد و بعدش بالای دیگ منقارش را باز کرد و یک قطره آب که به زلالی آن در همه عمرم ندیده بودم ریخت توی دیگ.بعد هم موقعی که می خواست سرعت بگیرد و برود بالش را به موهای جلو سر «ننه بدری» که از چارقدش بیرون است کشید و غیبش زد!
یکی از وسط جمعیت بلند گفت:
ـ شاید برای همین است که موهای جلو سر «ننه بدری» نقره ای است!
و پیرزنی جیغ کشید:
ـ نه آقاجان!پرنده می خواسته به «ننه بدری» حالی کند که موهای صاحب مرده اش را از چارقد بیرون نگذارد!
باز چشمها متوجه من شد.گفتم:
ـ خوب ؛ این جا بود که من از وحشت نعره کشیدم و بقیه اش را هم که خودتان می دانید.

لبخند رضایت را بر لبهای چروکیده ی «ننه بدری» دیدم در حالی که می گفت:
ـ همان قطره ای که نوری جان دکتر سعادت پیدا کرده یک دفعه جمالش را زیارت کند ، کنیز شما سالهاست که می بیند!آخرِ وردهای من است که این مرغ نورانی پیدایش می شود ، مأموریتش را انجام می دهد و می رود پی کارش!….
در این حیص و بیص ناگهان کلفت خانه ی «ملک خان» یعنی «سکینه بیگم» که آن روزها سخت مورد بی مهری «طلاخانم» قرار گرفته بود و «طلاخانم» از او خواسته بود جل و پلاسش را بگذارد روی دوشش و از آن خانه ی بزرگ برود ، جیغ کشان از پلکان پشت بام خود را به مطبخ رسانید.این زن زرنگ که در حقه بازی و خدعه گری دست من و «ننه بدری» را از پشت چارقفله کرده است ، مشتهای خود را گره کرده و گرومپ گرومپ بر سینه اش فرود می آورد و در مقابل دیدگان هاج و واج جماعت در حالی که رویش را به طرف «طلاخانم» گرفته بود ، مسلسل وار می گفت:
ـ آی خانمها!آی آقایان!عجایب صنعتی دیدم.یا حضرت خضر نبی!چه چیزها که به چشمم دیدم…..
وقتی «طلاخانم» به او امر کرد که هرچه را دیده در کمال آرامش تعریف کند ، گفت:
ـ رفته بودم پشت بام تا لباسهای خانم را که روی بند پهن کرده بودم بیاورم پایین.یک دفعه دیدم دور و برم مثل روز روشن شد.نگاهم افتاد به چیزی مثل یک ستاره…نه ….مثل یک گولّه ی نور که از سوراخ سقف مطبخ رفت توی مطبخ!سر جایم خشکم زده بود و توان حرکت نداشتم.بعد از چند دقیقه آن گولّه ی نور تند و تیز از سوراخ بالا آمد و به طرف آسمان رفت.به به ؛ چه نوری!چه عطر و بویی!من…من تا حالا رو پشت بام بیهوش افتاده بودم.
بعد این زن زرنگتر از ما هق هق شروع به گریستن کرد و ضجّه ها از دل کشید.«طلاخانم» که سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود خودش را به «سکینه بیگم» نزدیکتر کرد و در حالی که سرش را به سینه می چسباند از این که مدتی با او بر سر بی مهری بوده پوزش طلبید.موقعی که «سکینه بیگم» سرش را به سینه ی «طلاخانم» می چسباند بعینه دیدم که برای «ننه بدری» با در آوردن زبان و چشمک زدن شکلک می ساخت!
دیگر چه بگویم که ناگهان جمعیت در مطبخ به سه دسته تقسیم شدند.دسته ای به دیگ آش هجوم بردند ؛ دسته ای به طرف من دویدند و دسته ای هم به طرف «سکینه بیگم»!
در یک چشم به هم زدن هر چه لباس بر تن داشتیم محض تبرّک و تیمّن جر و واجر شد!آخر ما سه نفر کسانی بودیم که مرغ بهشتی را دیده بودیم.در این میان «ننه بدری» از هجوم جمعیت در امان ماند زیرا با ملاقه از خود دفاع می کرد و فریاد می کشید:
ـ من که دفعه ی اولم نبوده مرغ بهشتی را دیده ام!از من دور باشید که اگر جسارت بکنید دیگر نه آش می پزم و نه ورد می خوانم!
آری ؛ دایی جان!از آن روز به بعد بود که هجوم مردم حتی از دهات اطراف برای گرفتن قاشقی از «آش کوثر» ، خانه ی «ملک خان» را به پادگان تبدیل کرد!این قصه همانطور که می بینی هنوز هم ادامه دارد…..
*** *** ***
«دایی نورالله» وقتی اعجاب مرا از شنیدن حکایتش دید ، دستی به پشتم زد و گفت:
ـ کجایی پهلوان؟
بعد لحنش را جدی کرد و ادامه داد:
ـ ببین دایی جان! تو باید مثل یک مرد قسم بخوری که این راز را حداقل تا موقعی که من و «ننه بدری» و «طلاخانم» و«سکینه بیگم» زنده ایم برای احدی فاش نکنی.
به «دایی نورالله» قول مردانه دادم و حتی به جان خودش و به جان آقاجانم سوگند یاد کردم که آن راز را فاش نکنم…..
**** ****
و اکنون ای خواننده ی عزیز!اگر امروز مجال آن یافته ام که راز «آش کوثر» را افشا کنم به آن دلیل است که مدتهاست هم «دایی نورالله» ، هم «ننه بدری» ، هم «طلاخانم» و هم «سکینه بیگم» رخت از این جهان به سرای باقی برده اند.خوب؛ من هم به «دایی نورالله» قول داده بودم راز «آش کوثر» را تا آن افراد زنده اند فاش نکنم.حالا که همگی دستشان از این دنیا کوتاه شده ، چه عیبی دارد که یک خرافه از هزار خرافه که هنوز هم گریبانگیر اغلب هموطنان پاک نیت ماست ، فاش گردد؟
این نکته را هم از من داشته باشید که با مرگ «دایی نورالله» و دیگران ، سنّت حسنه ی «آش کوثر» پزی در شهر و دیار من منسوخ نشده است!
هنوز هم در بعضی محلات شهرم هستند پیرزنانی که در هر ماه رمضان «آش کوثر» می پزند و بین مردم هم طرفداران پروپا قرصی دارند.ولی دیگر خبر ندارم که آیا در مطبخهای آنان هنوز هم «مرغ بهشتی» سروکله اش پیدا می شود یانه؟
*پایان.

مطالب مرتبط :

ارسال به شبکه های اجتماعی :
تلگرام فیس بوک گوگل توییتر لینکدین کلوب فیس نما هم میهن تبیان افسران

لینک کوتاه این نوشته
http://shirintanz.ir/?p=25677

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.


برو به ابتدای صفحه