چگونه مسیر طنزنویسی را با اتوبوس طی کردم؟!


   ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۵    ۴:۵۸ ب.ظ    1089 بازديد    بدون دیدگاه

در یکی از روزهای باری تعالی که به مَدَد و کَرَم آلزایمر تاریخ دقیقش را به یاد ندارم اتوبوس روحم را جلوی مهد کودک خواهران رنگین کمان بجز قرمز، بصورت دوبله پارک کردم و کودک درونم را راهی مهد نمودم تا کمی آداب معاشرت یاد بگیرد تا جلوی در و همسایه ی بیش از این سکه ی یک پول نشوم. بلافاصله راه موسسه ی “کنکور خرج داره” در پیش گرفتم تا ندای درونم با شرکت در کلاس کنکور، آمادگی خود را برای قبولی در آزمون دکتری تخصصی تقلب های غیبی دو چندان کند.

پس از آن خود را به دانشگاه آزاد خیال رساندم و وجدانم را فرستادم خیر سرش واپسین ترم دروغ های مصلحتی بالینی را به سلامت بگذراند و در ایستگاه بعد کِرم درونم را مقابل در ورودی کمپ ترک اعتیاد دو سیب بازان خسته پیاده نموده و سپس زوج پا به سن گذاشته ی قوه ی ندامت و خریت را به خانه ی سالمندان بردم و در انتها ملاقاتی هم با خود درگیری مزمنم داشتم که چند هفته ای می شود به جرم چاقوکشی پشت میله های زندان غلط کردم افتاده است.

از زندان که آمدم اتوبوس روحم را یکراست به نزد مشاور برده و موتور احوالاتش را به دست ایشان سپردم تا تیغی به تن ما زده و پولی از عابر بانک ما کشیده بلکه زخم روحم را مداوا کند. ایشان هم قلم به دست گرفت و با دستخط ناخوانایش نسخه ام را پیچید. نسخه ای که خط اولش روی خطوط بعدی فنون فرنگی از جمله سالتوبارانداز اجرا کرده و خط آخرش هم خط ماقبلش را مورد عنایت قرار داده بود. نسخه را سپردم به یکی از دعانویس های کارکشته ی محل تا طلسم نسخه را بشکند و آنچه را که از دیدگانم پنهان است بی هیچ کم و کاست تایپ کند. نسخه ی تایپ شده اش که بدستم رسید نوشته بود: “اول اتوبوست رو اجاره بده و روزی دو نوبت برو طنز بنویس مگو چیست طنز، سپس هفته ی سه نوبت فسنجون رو با ژله بخور سه ماه بعد اگه زنده موندی بیا ببینم چه کاری از دست من ساخته است” و اینگونه شد اتوبوسی که گذشتگان آن را بالا خانه می گفتند رهن و اجاره دادم و فسنجان با ژله خوردم و دست بر قضا طنز نویس شدم.

سید ابوالفضل طاهری

سه ماه گذشت و الحق و الانصاف چه زود هم گذشت اما در کمال ناباوری زنده ماندم و براساس حکم صادره از عقل و استناد به ضرب المثل کهن “گره ای که با دست باز میشه دیگه مزاحم ایمپلنت نمیشن”، روی پیشانی مشاور بر چسب فراموشی و پشت سرش برچسب “این مشاور بصورت قسطی به فروش می رسد، قیمت توافقی، همین الان بزنگ” چسباندم و اتوبوسم را فروختم و فسنجان و ژله را هم ترک کردم اما این طنز لعنتی در اعماق وجودم رسوخ کرد و آفت جانم شد. با هفتصد هشتصد بدبختی مشاوری در حد نو مدل ۸۹ پیدا کردم و ایشان نسخه ای به جهت مرض طنزم نوشت این بار نسخه را دادم به مقامات قضایی تا ایشان تشخیص دهند آن مشاور گور به گور شده چه نوشته هم اکنون توجه شما را به این نسخه جلب می کنم: “سلام عزیزم، چرا میس کال می زنم جوابم رو نمی دیدی، عایا این رسمشه؟ با ما هم بعله؟” با عرض پوزش از اشکالی که در نسخه ی فوق پیش آمده بود هوش و حواس شما را به ادامه ی نسخه جلب می کنم: ” اول میری یه پراید می خری باهاش تو آژانس محل تون کار می کنی فکر منحوس طنز از سرت بیرون بیاد.

بالاخره یا بیرون میاد یا میری ته دره خلاصه از شرش خلاص میشی، در قدم بعدی شش هفت کتاب آنهم در سطوح بین المللی و خارج از کشور می نویسی و هفته ای هم سه وعده کاپوچینو با سیر ترشی می خوری برای تسکین اعصاب خیلی خوبه فقط خوب شدی جون مادرت ما رو برای فروش نذار قربونت مشاور مدل ۸۹ “و این چنین چیزی از طنزم کم نشد که هیچ، شش کتاب هم در طول ایام درمانم نوشتم تا همچنان مرضم لاعلاج باقی بماند. دعا کنید شاید روزی شفا پیدا کنم.

مطالب مرتبط :

ارسال به شبکه های اجتماعی :


لینک کوتاه این نوشته
http://shirintanz.ir/?p=15278

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.


برو به ابتدای صفحه