RSSکاریکلماتور

از “خطّ” چشمت فهمیدم که نگاهت سواد دارد!

   ۳۱ فروردین ۱۳۹۶    ۱۰:۰۷ ق.ظ    57 بازديد   
0
   بدون دیدگاه
از “خطّ” چشمت فهمیدم که نگاهت سواد دارد!

کاریکلماتورهای ابوالقاسم صلح جو (پیرسوک) : ۱- پشتِ”فرمان”، “قیصر”بود! ۲- با جیب بُری، خیّاط شده بود! ۳- رفتنت، آمدن داشت! ۴- برای سکوت، حنجره پاره می کرد! ۵- بخاطر اجاره خانه، “بلند”اش کردم! ۶- ازسرِشکم سیری، “شامِ آخر”را به دیوار زدم! ۷- تاصورت ام”جوش”می زند، حوصله ام”سر”می رود! ۸- به احترام خنجر، هیچگاه به دوستان […]

خواندن ادامه

تخت دو نفره خریدم تا بستر تنهایی ام بزرگتر باشد

   ۲۵ فروردین ۱۳۹۶    ۱:۰۰ ب.ظ    101 بازديد   
1+
   بدون دیدگاه
تخت دو نفره خریدم تا بستر تنهایی ام بزرگتر باشد

سری چهل و چهارم کاریکلماتورهای محمد مهدی معارفی : حس پلنگ بودن داشت، گربه ای که عرق سگی خورده بود. گردن بند طبی نمی گذاشت پیش کسی گردن کج کنم. ریشه ی فرش را که قیچی کردم، گل های قالی پژمردند. تخت دو نفره خریدم تا بستر تنهایی ام بزرگتر باشد. از هر نمایی از […]

خواندن ادامه

تا جوّگیر می شوم، لایه ی اوزون ترمیم می کنم!

   ۱۹ فروردین ۱۳۹۶    ۱:۳۲ ب.ظ    125 بازديد   
0
   بدون دیدگاه
تا جوّگیر می شوم، لایه ی اوزون ترمیم می کنم!

کاریکلماتورهای ابوالقاسم صلح جو (پیرسوک) : از “آگاهی”، می ترسم! “ماه”واره بود، بسویش پارازیت فرستادم! به”یادِ”من”ماند”، به”خاطرِ”دیگری”رفت”! تا جوّگیر می شوم، لایۀ اوزون ترمیم می کنم! وقتی”خود”ام را گم می کنم، بی”خود”می شوم! برای خواباندن چک به حساب ام، در بانک لالایی خواندم! تا تور دروازه لرزید، داور بخاری آورد! چون نتوانست از من چشم”بردارد”، […]

خواندن ادامه

وقتی بوی عید می آید، بازار عطر فروش کساد می شود

   ۱۵ فروردین ۱۳۹۶    ۶:۴۳ ب.ظ    150 بازديد   
0
   بدون دیدگاه
وقتی بوی عید می آید، بازار عطر فروش کساد می شود

سری چهل و سوم و اولین کاریکلماتورهای محمد مهدی معارفی در سال ۱۳۹۶ : _عکس گل به بازو خالکوبی می کند باغبان در خشک سالی. _وقتی بوی عید می آید، بازار عطر فروش کساد می شود. _در اجلاس سران پا و دست و… را با خودم نمی برم. _دست نجار را از دنیا کوتاه کرد، […]

خواندن ادامه

خودم را به موش مردگی زدم گربه شکارم کرد

   ۵ فروردین ۱۳۹۶    ۱:۱۷ ب.ظ    163 بازديد   
1+
   بدون دیدگاه
خودم را به موش مردگی زدم گربه شکارم کرد

کاریکلماتورهای نائله یوسفی : مراقب باشید کسی که شما رو از چنگ عقاب نجات می دهد یک کرکس نباشد. ‏نزد ثروتمندان سخن گفتن هم برای آدم گران تمام می شود. مهم تر از زبان مادری و پدری زبان انسانیت است. یک جای کار می لنگید، دست به عصا رفتار کردم. از خر شیطان پایین آمدم […]

خواندن ادامه

کاریکلماتور : اگر از ایرانی ها “جذر” بگیری، همه “ریشه” دارند!

   ۲ فروردین ۱۳۹۶    ۱:۱۱ ق.ظ    151 بازديد   
0
   بدون دیدگاه
کاریکلماتور : اگر از ایرانی ها “جذر” بگیری، همه “ریشه” دارند!

کاریکلماتورهای ابوالقاسم صلح جو (پیرسوک) : فکرش از کار می افتاد، وقتی شکم اش کار می کرد! خنجربین”شانه”هایم، به بُرُس نشست! شایعه “می انداخت”، من برمیداشتم! سرقبرپدرم”توسّل”پیداکردم، به کلانتری گورستان تحویل دادم! حاجت می داد، من نگرفتم! درگود زورخانه، “شنا”کردم! گره می زنم چُرت ام را، تا پاره می شود! آدم خودساخته، دست سازاست! تا […]

خواندن ادامه

چون دخل و خرج ام باهم”نمی خواندند”، یک فصل کتک مهمانشان کردم!

   ۱۴ اسفند ۱۳۹۵    ۱۲:۵۱ ب.ظ    195 بازديد   
0
   بدون دیدگاه
چون دخل و خرج ام باهم”نمی خواندند”، یک فصل کتک مهمانشان کردم!

کاریکلماتورهای ابوالقاسم صلح جو (پیرسوک) : “خطّ مقدّم” را، قاب گرفتم! چون دخل و خرج ام باهم”نمی خواندند”، یک فصل کتک مهمانشان کردم! حرف های”ظریف”، دوپهلوست! پیرمرد”پخته”را، عزراییل”خورد”! زمین”شور”، در”ماهور”جاخوش کرده بود! پیچ”تند”جادّه، دهان راننده را سوزاند! من داغ به”دل”دارم و او داغ به”پیشانی”با سیب زمینی! گوشم را”تیز”کردم، تا گوشش را بِبُرَم! آنقدر”خاکی”بود که درخودش […]

خواندن ادامه

دست از سرش که برداشتم، کلاه گیس اش لو رفت!

   ۱۰ اسفند ۱۳۹۵    ۴:۴۷ ب.ظ    136 بازديد   
0
   بدون دیدگاه
دست از سرش که برداشتم، کلاه گیس اش لو رفت!

کاریکلماتورهای ابوالقاسم صلح جو (پیرسوک) : ۱-تنۀ درخت از سر راه نابینا، کنار رفت! ۲- به شناخت رسیده ام که”سر”از”پا”نمی شناسم! ۳- با من نیآمد، تا به خودش بیآید! ۴- رمز موفقیّت ام، گرگ شدن است! ۵- دلش پُر بود،”ریخت”! ۶- بخت خوابیده ام، با بیداری اسلامی هم همراه نشد! ۷- ظرف غذای”سردار”را، “سرباز”می شوید! […]

خواندن ادامه

کاریکلماتور : غلط زیادی اش را، لاک پاک می کرد!

   ۸ اسفند ۱۳۹۵    ۱:۳۹ ب.ظ    147 بازديد   
0
   بدون دیدگاه
کاریکلماتور : غلط زیادی اش را، لاک پاک می کرد!

کاریکلماتورهای ابوالقاسم صلح جو (پیرسوک) : “دل”داشته باشی، عشق”حاکم”می شود! مرا کاشتی، “سبز”شدم! سرهنگ سرِحرف اش، “استوار” شد! به عوض مادرم، ماما مرا به دنیا آورد! دهان اش به ملاقات پشتِ دست ام آمد! بی هوا آمد، خفه شد! تا شست ام”خبردار”شد، فرمان آزاد دادم! با بلوغ فکری، مغز ام مو در آورد! تا عقل […]

خواندن ادامه

مردی که کنترل زندگی اش دست زنش افتاده بود، باتری عمرش زود تمام شد

   ۴ اسفند ۱۳۹۵    ۵:۱۹ ب.ظ    126 بازديد   
0
   بدون دیدگاه
مردی که کنترل زندگی اش دست زنش افتاده بود، باتری عمرش زود تمام شد

سری چهل و دوم کاریکلماتورهای محمد مهدی معارفی : _مردی که کنترل زندگی اش دست زنش افتاده بود، باتری عمرش زود تمام شد. _در زندگی اش طعم شیرینی را نمی چشد، نمکدان. _خوابی که از چشمانم پریده بود، روی پلک شخص دیگری نشست. _چشم امید قبرستان خالی، به بیمارستان است. _نزدیک عید داغ می شود […]

خواندن ادامه

کاریکلماتور : دزدها میان دعوا آنقدر “یکی به دو” کردند که “سه” شد

   ۲ اسفند ۱۳۹۵    ۵:۱۴ ب.ظ    138 بازديد   
0
   بدون دیدگاه
کاریکلماتور : دزدها میان دعوا آنقدر “یکی به دو” کردند که “سه” شد

کاریکلماتورهای نائله یوسفی : یک تخته ام کم بود برای خاطر جمعی، عقلم پاره سنگ نیز برداشت! گدا “کورخوانده” بود، بینایی اش را پزشک تایید کرد. ماهی ها چون در آب سرد به سر می برند همیشه خونسردند. ماهی ها وقتی گریه می کنند آب با آنها همذات پنداری می کند. همین که از آب […]

خواندن ادامه

کاریکلماتور : برای آفتاب “گرفتن”، دستکش می پوشم!

   ۱ اسفند ۱۳۹۵    ۶:۳۵ ب.ظ    107 بازديد   
0
   بدون دیدگاه
کاریکلماتور : برای آفتاب “گرفتن”، دستکش می پوشم!

کاریکلماتورهای ابوالقاسم صلح جو (پیرسوک) : ۱-برای آفتاب “گرفتن”، دستکش می پوشم! ۲- چشمِ ناپاک اش را، حمّام بُرد! ۳- سکوت ام، ترنّم موسیقی بیصدای من است! ۴- نیمۀ خالی لیوان از تشنگی، درگذشت! ۵- وقتی “حکم” دل است، تو همیشه “لازمی”! ۶- کشاورز در خشکسالی، خیط می کارد! ۷- با “خامه”، نان روزنامه نگاری […]

خواندن ادامه

کاریکلماتور : قلیان را چاق می کرد، ریه هایش لاغر می شد!

   ۲۵ بهمن ۱۳۹۵    ۶:۰۴ ب.ظ    216 بازديد   
0
   بدون دیدگاه
کاریکلماتور : قلیان را چاق می کرد، ریه هایش لاغر می شد!

سری چهل و یکم کاریکلماتورهای محمد مهدی معارفی : پا به خانه ی لامپ دلسوخته نمی گذارد، برق. آسمان به ماه های تقویم حسادت می کرد. پایش پیچ خورد، با پیچ گوشتی به جانش افتاد. پنجره ی خیال شاعر باز بود، سوز از گوش هایش بیرون می زد. گلی که از پیوندش ناراضی بود، پژمرد. […]

خواندن ادامه

کاریکلماتور : در خشکسالی، چشمم آب نمی خورد!

   ۲۴ بهمن ۱۳۹۵    ۱۱:۱۷ ق.ظ    110 بازديد   
0
   بدون دیدگاه
کاریکلماتور : در خشکسالی، چشمم آب نمی خورد!

کاریکلماتورهای ابوالقاسم صلح جو (پیرسوک) : تنهایی ام گم می شود، وقتی تو پیدا می شوی! وقتی”لگن”اش شکست، آفتابه اش را وقف کرد! آن روی سگ اش بالا آمد، وقتی از خر شیطان پیاده اش کردم! “عرق”داشت، در حمّام دستگیر شد! سرِ گردنۀ پاییز، درختان”لخت”می شوند! “آینده”مال من بود، به یک”حال”فروختم اش! بقیۀ زندگی سگی […]

خواندن ادامه

برو به ابتدای صفحه