یادی از عمران صلاحی به قلم مهدی فرج اللهی


   ۱۷ مهر ۱۳۹۶    ۵:۱۸ ب.ظ    159 بازديد    بدون دیدگاه

سال ۱۳۸۰ بود که با دوست شاعرم احسان ایزدی قرار شد برای هماهنگی و دعوت از اساتید جهت داوری جشنواره‌ی شعری خدمت استاد عمران صلاحی برسیم. اولین بار بود که استاد صلاحی را از نزدیک می‌دیدم. قبل از آن شعر‌ها و نوشته‌های زیادی از ایشان خوانده بودم و ارادت خاصی به ایشان داشتم که بعد از دیدنشان این ارادت دو چندان شد. مردی مهربان و فروتن که آرام و دلنشین سخن می‌گفت. هر چه اصرار کردیم با همان فروتنی داوری را نپذیرفت اما قرار شد که افتخار دهند و برای همایشی ادبی که قرار بود در سبزوار برگزار شود همراهیمان کنند. در این سفر با استاد محمد علی علومی، علیرضا بذرافشان، علیرضا لبش و خیلی‌های دیگر همسفر بودیم. وجود نازنین استاد صلاحی و استاد علومی زیبایی خاصی به آن لحظات به یاد ماندنی داد. در آن سفر از این دو عزیز خواستیم تا از سرگذشتشان با ما سخن بگویند. هر چند شنیدن زندگینامه عمران صلاحی از زبان شیرین خودشان لطف دیگری دارد با این وجود سعی کردم تا این یادداشت قریب به آن مضمون باشد. فصلنامه‌ی گوهران در سال ۱۳۸۳ شماره سوم ویژه‌نامه‌ای را برای عمران صلاحی منتشرد کرد که در آن «زندگی نامه صلاحی به قلم خودش» به نوعی نسخه‌ی اصلی همان زبان شیرین است که بسیار خواندنی است.
عمران صلاحی دهم اسفند ماه ۱۳۲۵ به قول شناسنامه‌اش و دهم تیر ماه همان سال به قول خاله بزرگشان در محله امیر مختاری، چهار راه گمرک امیریه‌ی تهران متولد شد. البته نه وسط چهار راه، با وجود اینکه گفته اند: « خیر الامور اوسطها – البته غیر از وسط خیابان». ترک‌ها به او می‌گویند عیمران و فارس ها گاهی باکسره و اکثرا با ضمه او را عُمران می‌خوانند.
در دبستان صنیع الدوله قم، دبستان قلمستان تهران، دبستان شهریار تبریز، دبیرستان امیرخیزی تبریز و دبیرستان وحید تهران تحصیل کرد و در نهایت فوق دیپلم خود را در رشته‌ی مترجمی زبان انگلیسی از دانشکده‌ی ادبیات دانشگاه تهران گرفت. بعد از آن در رادیو مشغول به کار شد و بعد‌ها تصمیم گرفت تا ویراستار شود و در نهایت در سال ۱۳۷۵ در حالی که مسوول کتابخانه‌ی سروش بود بازنشسته شد.

خدمت سربازی را با درجه‌ی گروهبان سومی در تهران، تبریز، کرمانشاه و مراغه گذراند. خودش در این باره می‌گوید: «آن زمان دیپلمه‌ها گروهبان می‌شدند و لیسانسه‌ها افسر. با من نمی‌دانستند چه کنند، چون هیچ کدام از این ها نبودم. و دو سال تحصیلات عالیه‌ام مالیده شد رفت پی کارش مثل خیلی چیزهای دیگر.»

در دبیرستان امیرخیزی واقع در محله چرنداب، دبیر ادبیاتی فاضل به نام سیدعبد العظیم فیاض بود. روزی از همه دانش آموزان خواست تا درباره‌ی پند و اندرز شعری بنویسند وهفته بعد بیاورند. فیاض وقتی شعر عمران صلاحی را خواند دستش را گرفت و به دفتر دبیرستان برد. رئیس و ناظم و همه‌ی دبیران گوش تا گوش نشسته بودند. عمران را به آنها معرفی کرد و شعرش را خواند. روز بعد سر صف از او خواست تا پشت میکروفن شعرش را برای همه بخواند. اینگونه بود که با تشویق‌های استاد فاضل ، صلاحی در این خط افتاد و اولین شعر صلاحی – مثنوی «باد پاییزی»- در مجله اطلاعات کودکان سال ۱۳۴۲ منتشر شد.

« باد پاییزی بریزد برگ گل بلبلان آزرده اند از مرگ گل


ای خدا راضی نشو این باد بد برگِ گل های مرا پرپر کند »

عمران پس از مرگ پدر به همراه خانواده‌اش به تهران آمد و در محله‌ی جوادیه ساکن شد. هر روز به غیر از روزهای جمعه و تعطیل با دوچرخه از جوادیه به دبیرستان وحید در شوش می‌رفت تا اینکه روزی دوچرخه‌اش پنچر شد و برای پنچر‌گیری به دوچرخه‌سازی رفت. در آنجا با رحمان ندایی – که شاعر هم بود – آشنا شد. صلاحی از طریق این دوچرخه سازِ شاعر با انجمن صائب آشنا شد. دبیر انجمن خلیل سامانی (موج) و رئیس انجمن استاد عباس فرات بود. صلاحی درباره‌ی اولین حضورش در این انجمن چنین می‌گوید: « اولین بار که به انجمن رفتم در بسته بود و هنوز هیچ کس نیامده بود. دیدم از سر کوچه پیر مردی با کلاه لبه دار و بارانی و کیفی چرمی دارد می‌آید. پیر مرد آمد و دم در ایستاد و از من پرسید: « با کی کار داشتی؟» گفتم: «با آقای موج.» خودش را معرفی کرد و گفت: « من فرات هستم. فرات بی موج نمی‌شود. الان موجش هم می‌رسد.»

روزی یکی از بچه‌های جوادیه با سنگ یکی از پره‌های دوچرخه‌ی صلاحی را می‌شکند و فرار می‌کند. صلاحی هم در این‌باره شعری به طنز می‌نویسد و با امضای بچه جوادیه برای توفیق می‌فرستد و با استقبال حسین توفیق، از سال ۱۳۴۵ عضو تحریریه-ی توفیق می‌شود. بچه جوادیه، ابو طیاره، ابو قراضه، مداد، زرشک، زنبور و … از جمله اسامی مستعار صلاحی در توفیق بودند. آدینه، سخن، کارنامه، گل آقا و … از دیگر نشریاتی هستند که صلاحی با آنها همکاری داشته است.

صلاحی در توفیق با پرویز شاپور آشنا می‌شود و این دوستی تا زمان مرگ شاپور ادامه دارد. صلاحی و شاپور در برخی ستون‌ها مثل سبدیات با هم همکاری می‌کنند. فکر از شاپور ذکر از صلاحی یا طرح از شاپور شرح از صلاحی و … . شاپور و صلاحی در ساختن لطیفه توانایی ویژه‌ای داشتند؛ موضوعی که کمتر به آن پرداخته شده است. سال ۱۳۸۳ عمران در اختتامیه جشنواره سراسری کاریکلماتور و مراسم بزرگداشت شاپور شرکت کرد و سخنرانی زیبا و به یادماندنی درباره پرویز شاپور کرد. فیلم آن برنامه به یادگار مانده‌است و تا کنون جایی منتشر نشده است. هر وقت دلم برای استاد صلاحی تنگ می‌شود آن فیلم را برای هزار و چندمین بار تماشا می‌کنم.

دو سه سال پیش از آن برنامه تعدادی از کاریکلماتورهایم را به استاد صلاحی دادم تا درباره‌ی آن‌ها نظر دهند و مرا راهنمایی کنند. شماره‌ی بعد گل‌آقا که منتشر شد به انتخاب عمران صلاحی، تعدادی از کاریکلماتورهای بنده را نیز در آن منتشر کرده بودند. با حوصله و مهربانی وقت می‌گذاشت و نقاط ضعفم را به گونه‌ای بیان می‌کرد که توی ذوقم نخورد. عمران به همه جوان تر‌ها محبت داشت و تشویقشان می‌کرد. فاضل ترکمن یکی از همان جوان‌تر هاست که در این باره چنین می‌گوید: « مهربان،‌ فروتن، بامرام و خجالتی. اگر بخواهم خلق ‌و خوی عمران را در چهار کلمه خلاصه کنم؛ این‌ها شاید درست‌ترین واژگان باشند. … اگر عمران نبود، من هیچ‌وقت این‌کاره نمی‌شدم. چون او دستم را گرفت و اغفالم کرد! راستش به‌قول مستر حسن‌زاده ‌ـ‌ مدیر انتشارات مروارید ‌ـ این برای من یک پزیسیون است که چند سالی شاگرد عمران صلاحی بودم و هر جایی که بتوانم از این قضیه سوءاستفاده می‌کنم!»

منوچهر احترامی درباره‌ی طنزهای عمران صلاحی می‌گوید: «آثار طنز صلاحی معیار طنز امروز است.» منوچهر آتشی؛ طنز تلخ، اندوه ژرف و بیان ساده و ظریف را از ویژگی‌های طنز صلاحی می‌داند. اسماعیل امینی درباره طنز صلاحی چنین می‌گوید: « عمران صلاحی فارغ از همه‌ی گرفتاری‌های روزمره که همه‌ی ما داریم، نگران انسان و کرامت انسانی است. او همه‌ی قابلیت و ظرافتی را که در قلم داشته، به کار گرفته تا نشان دهد که انسان نباید این‌گونه باشد.»

« …

وقتی که باران می‌بارد

یعنی همیشه

باید دعا کنیم

و از خدا بخواهیم

نیرو دهد به بام کاهگلی‌مان

باید دعا کنیم

دیوارها
تابوت سقف‌ها را

از شانه بر زمین نگذارند …»

(از شعر من بچه ی جوادیه ام)

«فروش»

صُبِ زود

وقتی که باد

تو کوچه صداش میاد

می رم و فوری درو وا می‌کنم

داد می زنم:

-آی نسیم سحری!

یه دل پاره دارم

چن می خری؟

(از کتاب «ایستگاه بین راه»)

«زیباتر»

حالم چقدر خوب است

دنیا را دنیاتر می‌بینم

زیبا را زیباتر می‌بینم

گل ها را گل‌هاتر می‌بینم

(از مجموعه ی «آنسوی نقطه چین ها»)

صلاحی هم به زبان فارسی و هم به زبان ترکی شعر می‌سرود. شعرهای ترکی‌اش اکثرا وزن هجایی دارند نه وزن عروضی که این هم از ویژگی‌های شعر ترکی است. از مجموعه اشعار ترکی‌اش می‌توان به کتاب «پنجره دن داش گلیر» اشاره کرد. این کتاب به جمهوری آذربایجان رفت و در آنجا مورد استقبال مردم و رادیو و تلوزیون قرار گرفت. با همین ترفند مجموعه‌ی شعر فارسی با عنوان « آنسوی نقطه چین ها» را سروده است.

«قایق»

در نیزاری پر از علف، پر از ماه

کنار پاروهایش خفته قایق

خوابش آبی، فکر و خیالش آبی

چه سودایی در دل نهفته قایق

طناب لنگرش به ساقه مانَد

نسیم آهسته او را می‌جنباند

دریا دارد او را به خود می‌خواند

بر ساقه‌اش گویی شکفته قایق

درباره‌ی شخصیت نازنین، شعر و طنز صلاحی هر چه بگویم کم گفته‌ام و در این مجال کوتاه تنها می‌توان به هر موضوع اشاره‌ای کرد و گذشت. صلاحی بر روی قالبها و شیوههای شعری تعصبی نداشت. نوگرا بود و در تمامی قالب‌ها شعر سروده‌است و می‌توان احساس، سادگی زبان و طنز را برجسته‌ترین ویژگی شعر ایشان دانست. عمران صلاحی در زمینه داستان، نثر، لطیفه، ترجمه ، پژوهش و کاریکاتور هم فعالیت داشته و آثار متعددی از ایشان منتشر شده است که عبارتند از:

طنزآوران امروز ایران با همکاری بیژن اسدی‌پور (۱۳۴۹)/ گریه در آب (۱۳۵۳)/ قطاری در مه (۱۳۵۵)/ ایستگاه بین راه (۱۳۵۶)/ هفدهم (۱۳۵۸)/ پنجره دن داش گلیر (۱۳۶۱، به زبان ترکی آذربایجانی)/ رویاهای مرد نیلوفری (۱۳۷۰)/ شاید باور نکنید (۱۳۷۴، چاپ سوئد) / یک لب و هزار خنده (۱۳۷۷)/ حالا حکایت ماست (۱۳۷۷) / گزینه اشعار (۱۳۷۸)/ آی نسیم سحری (۱۳۷۹)/ ناگاه یک نگاه (۱۳۷۹)/ ملا نصرالدین (۱۳۷۹)/ از گلستان من ببر ورقی (۱۳۷۹)/ باران پنهان (۱۳۷۹)/ هزار و یک آینه (۱۳۸۰)/ آینا کیمی (به زبان ترکی آذربایجانی، ۱۳۸۰)/ تفریحات سالم(۱۳۸۵)/ طنز سعدی در گلستان و بوستان/ زبان‌بسته‌ها (منتخبی از قصه‌های حیوانات به نظم)/ عملیات عمرانی(۱۳۸۶)/ خنده سازان و خنده پردازان/ موسیقی عطر گل سرخ/ مرا بنام کوچکم صدا بزن

حکایت« تلفن»

دیشب شخص ناشناسی تلفن زد و گفت:«منزل فلانی؟»

گفتم:«خودم هستم، بفرمایید»

گفت:«من شماره ی تلفن شما را به سختی پیدا کردم اول تلفن زدم به آقای باباچاهی، از ایشان تلفن آقای لنگرودی را گرفتم. بعداً تلفن زدم به آقای لنگرودی و از ایشان تلفن جناب عالی را خواستم. ایشان هم شماره‌ی تلفن شما را به من دادند. من به آن شماره زنگ زدم، گفتند فلانی دو سه سال است که از این جا رفته است. پرسیدم شماره‌ی جدید آقای فلانی را دارید؟ گفتند نه، نداریم شما می‌توانید از مرکز ۱۱۸ سوال کنید. تلفن زدم به ۱۱۸ و شماره‌ی تلفن شما را از آن جا گرفتم.»
گفتم:«متاسفم که این همه توی زحمت افتاده اید. واقعاً شرمنده¬ام. حالا امرتان را بفرمایید.»

گفت:«می خواستم از شما تلفن آقای احمدرضا احمدی را بگیرم.»

(از کتاب «تفریحات سالم»)

۱۲ مهر ماه سال ۱۳۸۵ بود که صبح اول وقت با نادر ختایی دوست شاعر و طنزپردازم برای تاسیس نشریه‌ی دیواری طنز به دانشکده‌ی عمران دانشگاه صنعتی خواجه نصیرالدین طوسی رفته بودیم. تلفن نادر به صدا در آمد و چند لحظه بعد نادر دستش را روی سرش گذاشت و نشست. چند دقیقه‌ای حرف نمی‌زد تا که فهمیدم خبر درگذشت عمران صلاحی را شنیده‌است. عمران صلاحی در اثر حمله قلبی دارفانی را وداع کرده بود و با این کار جامعه‌ی شاعران، نویسندگان و طنز پردازان را در غم و تعجب فرو برد. طنز نویسی آن روزها می‌گفت بیشتر از همه‌ی ما، حالا خود عمران متعجب است. حسن ختام این یادداشت هم یکی از زیباترین شعر های زنده یاد عمران صلاحی است.

«درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

کوه را به نام سنگ

دل شکفته ی مرا به نام عشق

عشق را به نام درد

مرا به نام کوچکم صدا بزن»

(از مجموعه ی «مرا به نام کوچکم صدا بزن»)

روحش شاد و یادش گرامی باد.

نویسنده : مهدی فرج اللهی / دفتر طنز حوره هنری

کاریکاتور : جواد علیزاده

مطالب مرتبط :

ارسال به شبکه های اجتماعی :
تلگرام فیس بوک گوگل توییتر لینکدین کلوب فیس نما هم میهن تبیان افسران

لینک کوتاه این نوشته
http://shirintanz.ir/?p=25036

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.


برو به ابتدای صفحه