گفتگوی طنز با جناب خان درباره ی کتاب

   ۱۸ فروردین ۱۳۹۵    ۱۰:۳۴ ق.ظ    235 بازديد   
0
   بدون دیدگاه

نویسنده: سید مهدی طیار

گفتگوی بی حساب و کتاب با چپول ِارغوانی :

من: آقای چپول ِارغوانی، معروف به جناب خان، می خواستم نظرتون رو در مورد کتاب بدونم.
جناب خان: منظورتون کبابه؟
من: نه، «کتاب» منظورمه؛ کتاب که می خونیم.
جناب¬خان: ما که نمی¬خونیم؛ شما می¬خونین؟ بهتر نیست منظورتون همون کباب باشه؟
من: آخه قراره من در موضوع «کتاب» مصاحبه داشته باشم.
جناب¬خان: کی همچین قراری گذاشته؟ من گذاشتم؟ گفتن من همچین قراری با شما گذاشته¬م؟
من: نه، اما موضوع من اینه.
جناب¬خان: خب حالا من چیکار کنم که موضوع شما اینه؟
من: اگر شما لطف کنین و در همین موضوع «کتاب» صحبت کنین، ممنون می¬شم.
جناب¬خان: حالا نمی¬شه در همون موضوع ِ «کباب» صحبت کنم؟
من: آخه دو تا مقوله جدا از هم¬اَن.
جناب¬خان: من هم دارم همینو می¬گم. همون¬طور که «کباب» و «کتاب» دو تا مقاله جدا از هم¬اَن، …
من: منظورتون «مقوله» هستش …
جناب¬خان: آره، همون؛ همون¬طور که اونا دو تا مقول جدا از هم¬اَن، افق فکری ِ من و این چیزی که شما می¬گین هم دو تا مقول ِ‌ جدا از همه.
من:‌ خب حالا شما چه پیشنهادی دارین که هم من به مطلوبم برسم، هم شما راحت باشین؟
جناب¬خان: یعنی می¬گی چه خاکی به سر کنیم؟
من: منظورم اینه که چیکار کنیم نه سیخ بسوزه، نه کباب؟
جناب¬خان: حالا شد! دیدی آخرش رسیدی به همون کباب؟! از اول هم باید می¬چسبیدیم به همین بحث.
من: اما این¬جوری که بحث کتاب مغفول می¬مونه.
جناب¬خان: نمی¬مونه کُکا؛‌ شما فعلا تا داغه کبابو بزن؛ کتاب که بیات نمی¬شه. سیر که شدیم، راجع به هر چی خواستی صحبت می¬کنیم.
من: خیلی خب؛ پس می¬شه نظرتون رو در مورد «کباب» بفرمایین؟
جناب¬خان: چرا نمی¬شه؟! خوب هم می¬شه؟‌ منظورت چه جور کبابیه، عزیزم؟
من: هر کبابی که باب میل¬تون باشه.
جناب¬خان: میل من سر جاش؛ شما چه کبابی دوس داری؟
من: حقیقتش فرقی نمی¬کنه؛ هر جورش که شما باهاش راحت باشین.
جناب¬خان: «فرق نمی¬کنه» چیه؟! میام براتا! مگه می¬شه کباب با کباب فرق نداشته باشه؟! نوعش رو هم بذاریم کنار، آشپز به آشپز، «کباب» از این طعم به اون طعم می¬شه.
من: منظورم این بود که من در این زمینه تخصص ندارم؛ بهتره ریش و قیچی دست خودتون باشه؛ یا شاید بهتره بگیم سیخ و گوشت.
جناب¬خان: یعنی الآن من بگم چه کبابی؟
من: بله، شما بفرمایید.
جناب¬خان: من می¬گم کباب ِ لبو.
من: کباب ِ لبو؟ مگه کباب لبو هم داریم؟!
جناب¬خان: شما ندارین؟ آخ دلم کباب شد؛ چقدر نصف عمرتون برفناست!
من: یعنی می¬گین شما چغندر رو به سیخ می¬کشین و می¬گیرین روی آتیش؟
جناب¬خان: اون که می¬شه کباب ِ چغندر! دارم می¬گم لبو، کُکا. اول می¬ریم از لبوفروشی سر خیابون به مقدار کافی لبو تهیه می¬کنیم؛ بعد میایم خونه؛ مثل بچه آدم سیخش می¬کنیم می¬گیریم رو آتیش.
من:‌ یعنی چغندر رو بعد از آب¬پز شدن، روی حرارت مستقیم آتیش می¬گیرین؟
جناب¬خان: شما می¬تونی از این منظر بهش نگاه کنی، اما اونی که من گفتم یه مزه دیگه¬ای داره؛ اونم چه مزه¬ای!
وِه …!
لبو لبو، خود ِ لبخنده لبو
لبو لبو،‌ دسر ِ‌ فلافله
لبو لبو، چه قشنگ و خوشگله
لبو لبو، غذای فرشته¬هاست
لبو لبو،‌ خوراک رامبد ماست
من: ناز نفستون.
جناب¬خان: قربون شما.
من: خب، الان به فکرم رسید که شاید بتونیم بین بحث حاضر و مقوله «کتاب»، پیوندی برقرار کنیم.
جناب¬خان: پیوند؟! یعنی «کباب» بیاد خواستگاری «کتاب»؟
من:‌ قصدم این بود که بحث رو به سمت کتب آشپزی سوق بدم.
جناب¬خان: یعنی «کباب» نیاد خواستگاری «کتاب»؟
من: چرا، اگه خواست بیاد، …
جناب¬خان: وِه …! کتابه نارگیله، کبابه نارگیله،‌ …
من: جای خوشحالیه. ممکنه از احساسات شما این¬طور بشه نتیجه گرفت که شما خودتون رو جای «کباب» قلمداد کردین و احلام¬خانوم رو به عنوان «کتاب» دیدین؟
جناب¬خان: از اون¬جایی که دلم کبابه، بخش اول صحبت شما رو تایید می¬کنم؛ اما بخش دوم داستان داره.
من: می¬تونم بپرسم چه داستانی؟
جناب¬خان: همون¬طور که بین من و کتاب فاصله فراوانی وجود داره، بین من و احلام هم جدایی زایدالوصفی برقراره.
من: پس می¬شه این¬طور استنباط کرد که شما ممکنه به کتاب هم علاقمند باشین، همون¬طور که احلام رو دوس دارین؟
جناب¬خان: زبونتو گاز بگیر! یعنی شلوارم دو تا شده؟ بیام برات؟ آره؟ …
من: نه، عصبانی نشین جناب¬خان؛ منظورم این بود که …
جناب¬خان: هی منظورت رو به رخم می¬کشی؟ زنگ بزنم بچه¬ها دو تا می¬نی¬بوس «منظور» بیارن برات؟
من: می¬خواستم بگم که …
جناب¬خان: می¬خواستی بگی؟! گفتی دیگه! همین شایعاتو می¬سازین پخش می¬کنین که احلام رو به ما نمی¬دن دیگه.
من: گفتم شاید احلام¬خانوم کتاب دوس داشته باشه و بتونی از طریق کتاب نظرش رو جلب کنی و دل خونواده¬ش رو هم به دست بیاری.
جناب¬خان: واقعا؟!
من: چرا که نه!؟
جناب¬خان: اَخّی، پس چرا حرفتو درست نمی¬زنی؟!
من: به نظر می¬رسه که یواش¬یواش داریم به دیدگاه¬های مشترکی در زمینه کتاب نزدیک می¬شیم.
جناب¬خان: اینا رو ولش کن،‌ کُکا. بگو ببینم، آشنامویرگی سراغ نداری کتابخونه دربست اجاره بده، اثاث¬کشی کنم یه چن وقت اونجا؟

0
ارسال به شبکه های اجتماعی خارجی :

ارسال به شبکه های اجتماعی ایرانی :
ارسال به فیس نما   ارسال به کلوب   ارسال به هم میهن   ارسال به افسران  
لینک کوتاه شده این نوشته :
http://shirintanz.ir/?p=14171

مدیر

درباره نویسنده ()

سلام، من مدیر سایت شیرین طنز هستم، مهندسی نرم افزار کامپیوتر دارم و از علاقه مندان به طنز و کاریکاتور.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

برو به ابتدای صفحه