کاریکلماتورهای ابوالقاسم صلح جو (پیرسوک) طنزپرداز شیرازی


   ۱۳ شهریور ۱۳۹۶    ۴:۴۳ ب.ظ    131 بازديد    بدون دیدگاه

کاریکلماتورهای ابوالقاسم صلح جو (پیرسوک) طنزپرداز شیرازی :

“گل”های پنالتی، همه”بودار” اند!
صدایش را بریده بودند، پانسمان اش کردم!
به”زمین”خورد، حواسِ”ماه”ام که پرت شد!
تیغ آفتاب، رگِ خواب ام را زد!
مشرف نداشن، “بی پرده”سخن می گفت!
مدادم، “سیاه”می نویسد!
“منابع”پژوهشی نویسنده، همه سوراخ بودند!
برای سوزاندن چربی های اضافه اش، هیزم جمع می کرد!
بااینکه حرف دردهانش”بند”نمی شد، از”سدّ”سخن می گفت!
دهان به دهانش نگذاشتم، اجازۀ بوسه نمی داد!
به سبب بدآموزی، جلوی خودم خجالت”نمی کشم”!
چون همۀ حرف هایت”عکس”شدند، آلبوم خریدم!
برای بُردن آبرویم، کامیون آورده بود!
طبق قانون اساسی تیپا خورده بود!
تیغ می زد، باریش!
“محبوبه”، مست ام کرد!
زود”بیات”می شود، آدم”تازه”به ذوران رسیده!
باصیغه، سُس”مهرام”را کنار مایونز”پگاه”گذاشتم!
فکرم مشغول بود، برایش پیام گذاشتم!
تا پلک اش می پرید، نگاه اش فرود می آمد!
“خیلی بارش بود”، دیسک کمر گرفت!
موسیقی”مقامی”را، پشت میزریاست تمرین می کرد!
باساز مخالف، دردستگاه ضدحال می نوازم!
حضوری پُررنگ دارد، سگ زرد دربرادری باشغال!
“قربانی”شد، بخاطر فامیل پدرش!
ازانسانیّت بویی نبُرده بود، هود آشپزخانه!
چون سوال هایش”بودار”بودند، به جواب ها عطر می زدم!
اشکال”وزنی” داشت، دوباره شعرم را”کشیدم”!
وقتی ازدرد به خود می پیچید، گره خورد!
در”جمع”، “ضرب”می زد!
اهل بخیه بود، رفم می کرد!
“دنیا”را آب بُرد، وقتی درخواب غفلت گریه می کردم!
داشتم از فکرت رد می شدم، دلت بوق زد!
تا”حال”ام بههم خورد، “گذشته”و”آینده”ام قاطی شدند!
یک”تخته”کم داشت، برای”تخته”کردن دکّان اش!
عنکبوت”تار”های صوتی اش را، درسکوت ترمیم می کند!
نمک گیر زخم هایم شده اند، خنجرهای دوستانم!
تا”حمله”به او دست می داد، با”دفاع”دست هایش را ضدعفونی می کرد!
برای فرودآوردن سرتسلیم، از برج مراقبت پاچه خاری اجازه گرفتم!
عاشق خانه ای هستم که بجای بوی قرمه سبزی، ازآن موسیقی به گوش برسد!
چوا استانۀ تحمّل اش بالا بود، پلّه می خورد!
بی”داد”گفت، نشنیدم!
بلبل درشادی پس از”گل”، منشوری شد!
برای ازیاد بُردن خاطراتت، مغزم را فورمت می کنم!
وقتی ازته دل”آه”می کشم، تمام وجودم را”مه”فرا می گیرد!
متّهم ردیف اوّل، همیشه در”وی. آی. تی.”می نشیند!
کشاورز بی آب، همیشه خیط می کارد!
برای خواندن نگاهش، به کلاس اَکابِر رفتم!
بغض اش را فرو داده قلمم، دیگر نمی نویسد!
صله دادند، تا شعر نگویم!
کارگر”عرق”می ریخت، سرکارگر”مزّه”!
نقاش چاق، هرروز خودش را”می کشید”!
دِنج بود، “گوشۀ”چشمی که نشان دادی!
تا”خاکی”می شوم، غرورم اسفالت می شود!
برای حلال کردن شیرش، خمس آنرا ماست می کرد!
ساز مخالف را، دردستگاه ضدحال می زد!
امروز”خودم”نیستم، لطفاً پیام بگذارید!
“بستنی”نبود دهان اش، باپالودۀ شیرازی!
تا چشمم به درّه”افتاد”، کور شدم!
کِرم داشت، پروانه تولید می کرد!
مغزش را شخم زدم، تا برایش فکر بکارم!
دُورم نگشته، دُورم زدی!
خرج گذاری کردم، “توپ”خالی اش را!
دعایش گیرا بود، پاچه ام را گرفت!
همه “خفه” شدیم، زیر سقوط”بهمن”!
“بی هوا”پرید، درخلاء فرود آمد!
برای اینکه”داغ”اش را نبینم، چشمانم را بستم!
درخت نبُریده، “چوب دار”شده بود با ژنِ خوب!
اهل”دل”بود، امّا”گیشنیز”صادر می کرد!
موگرینی با سلفی، “ختم”مجلس رااعلام کرد!
دست اش “کج”بود، دل ام را ربود!
عادت به”بیرون روی”پیداکرده بود، پس ازقهرباهمسرش!
چوب ناآگاهی اش را، درآگاهی خورد!
به خاک سیاه نشسته بود، “تکاندم”اش!
شکل تنهایی است، آغوشم!
کنار”دریا”، تیّمم می کنم!
“منزل”ام را، “دودره”کرده ام!
شب ها مرا خواب نمی بَرَد، تورا می آورد!
تا سرم را پایین “می اندازم”، دستم بَرَش می دارد!
خط”قرمز”ها را، باخودکار”آبی”رد می کنم!
خرابم شده بود، اُوراق اش کردم!
“خیلی بارش بود”، دیسک کمر گرفت!
“اندازه”ام نبود، “کوچک”اش کردم!
درسکوت، به آزادی پناهنده شدم!
“من تو من”می شوم، تا درخودم فرو می روم!
وقتی پایش را خوردم، معلول شد!
چون درتصادف رانندگی”جدول”مقصّر شناخته شد، حلّ اش نکردم!
چه”افتاده”است، کِرم “خاکی”!
تن ام را می لرزاند، “بندری”!
وقتی”شور”اش را درآوردم، “ترش”کرد!
تاسوالی به ذهن ام می رسد، جواب بارش می کنم!
پایش به”فرمان”نبود، راننده!
گنجشک می زنم باتیروکمان، درجزایر قناری!
از”دور”، “نزدیک”بود بیفتد!
“کوبیده”نمی خُورد، “برگ”خواراست کِرم ابریشم!
دربرابر سرطان”ایستاد”، تا دربستر”نخوابد”!
می خواستم دلم را به”دریا”بزنم، جاخالی داد به”ساحل”خورد!
“تعطیل”بود، جمعه به دنیا آمده بود!
دست به”نقد”، نسیه بُرد!
سفره اش خالی بود، یکّه”خوردم”!
” لَنگِ ” پول بود، چلاق!
“پیرم که درآمد”، تعظیم کردم!
حرف اش را شفّاف “می زد”، با کتک!
پشم شیشه را چیدم!
ازآزمایش الهی، سربلند امّا ناشتا بیرون آمدم!
چون لبو سرخ شد، تا به افتخارش “دست زدم”!
حقوق بشر به حسابت واریز می شود، هروقت آدم شدی!
برایم خواب بدی دیده بود که ازوحشت سکته کرده بود!
آدم بابخاری می شد، وقتی جوش می آورد!
مستی ازسرش پرید، تا روی “تُرش” کردم!
برای کُشتن وقت، عقربه ها به جان هم افتادند!
آنقدر”نقش”نشست، تا بُز آورد!
حراست به ذوق طنز ام، اجازۀ ورود نداد!
وقتی از خواب”پا”می شوم، هوس”ساپورت” می کنم!
تا به درک واصل شد، میس کال آمد!
وقتی سرِکار رفت، تنه اش ماند!
تا گره درکارش می افتاد، دندان هایش را تیز می کرد!
حینِ گفتگو، “زخم زبان”مادر زنم خونریزی کرد!

مطالب مرتبط :

ارسال به شبکه های اجتماعی :
تلگرام فیس بوک گوگل توییتر لینکدین کلوب فیس نما هم میهن تبیان افسران

لینک کوتاه این نوشته
http://shirintanz.ir/?p=24277

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.


برو به ابتدای صفحه