معرفی کتاب «گزینه اشعار طنز آمیز» عمران صلاحی


   ۱۶ فروردین ۱۳۹۴    ۹:۲۳ ق.ظ    2855 بازديد    بدون دیدگاه

این سال ها شعر طنز اینقدر در رسانه های مختلف به نازل ترین شکل ممکن عرضه شده است که تصور عامه مردم از آن، همان شعرهای سخیف با موضوعات سطحی و ارزش ادبی پایینی است که پشت تریبون های مختلف خوانده می شود و برای لحظاتی آنها را می خنداند. چنانچه اگر کتاب گزینه اشعار طنز آمیز عمران صلاحی که انتشارات مروارید اقدام به چاپ آن کرده است به دست آنها برسد به سختی می پذیرند که اشعار این کتاب طنز است. در حالی که شعر طنز در حقیقت همین شعرهای صلاحی است که هم شاعرانگی دارد و هم طنازی نه آن طنزهای نیمه موزونی که نه وزن درست و نه قافیه صحیح دارند و در نهایت ارفاق می توانند طنز منظوم نامیده شوند نه شعر طنز.
همه اینها را گفتم تا بگویم اگر می خواهید با معنای شعر طنز آشنا شوید گزینه اشعار طنز آمیز صلاحی را بخوانید و از نازک اندیشی های همراه با طنازی این شاعر طنزپرداز لذت ببرید.متاسفانه غالب طنزپردازان به خاطر همکاری با مطبوعات کمتر فرصت خلق طنزی را که دارای ارزش هنری و ادبی باشد پیدا می کنند .صلاحی نیز از جمله طنزپردازانی بود که سالها با مطبوعات همکاری داشت و از این طریق امرار معاش می کرد اما در کنار کارهای مطبوعاتی اش دغدغه کار ادبی و هنری را نیز داشت.گزینه اشعار طنز آمیز یکی از کارهای ارزشمند اوست که همین دغدغه های او را نشان می دهد.
عشق ، انسان ،زندگی و مرگ از مهم ترین مضامین اشعار طنز این کتاب هستند .صلاحی در این کتاب بسیاری از مضامین سیاسی و اجتماعی را نیز به شکلی شاعرانه به طنز کشیده است اما به جای پرداخت مصداقی به مفاهیم پرداخته است و نشان داده است که می توان شعر طنز سیاسی بدون تاریخ مصرف گفت.

گزینه اشعار طنز آمیز عمران صلاحی

گزینه اشعار طنز آمیز عمران صلاحی

همچنین از آنجا که بیشتر شاعران طنزپرداز به سرودن شعر کلاسیک تمایل داشته اند و دارند کمتر نمونه شعر نو طنزی در ادبیات معاصر ما تولید شده است گزینه اشعار طنز آمیز که بیشتر شامل اشعار نو طنز آمیز عمران صلاحی است نمونه خوبی برای آن دسته از افرادی است که دوست دارند بیشتر با این گونه شعر طنز آشنا شوند.
نمونه ای از اشعار این مجموعه شعر طنز را با هم می خوانیم:
چرا تو این همه خوبی؟بیا کمی بد باش!
نمی توانی، می دانم ، نمی توانی ، اما
بیا کمی بد باش!

تویی که سبزه و گل را به آب عادت دادی
تویی که با لب خود ، این غمین تنها را به می بشارت دادی

تو را که می بینم
خیال می کنم انسان ، همیشه این سان است

چرا همیشه بهاری؟ کمی زمستان باش
مرا به سردی این روزگار عادت ده
چرا تو این همه خوبی ؟ بیا کمی بد باش!
***
پیرمردی گرسنه و بیمار
گوشه ی قهوه خانه ای می خفت
رادیو باز بود و گوینده
از مضرات پرخوری می گفت
***
آورده اند
پروانه و مگس پرشان را
با یکدیگر معاوضه کردند
اما مگس دوباره
روی زباله بود
پروانه روی لاله!

***
آورده اند که گرگی در آفتاب
می دید سایه اش را
پهن و بزرگ
فریاد زد که :سرور جنگل منم ، نه شیر
آمد صدای غرشی و سایه محو شد
***
آدم به جرم خوردن گندم
با حوا
شد رانده از بهشت
اما چه غم
حوا خودش بهشت است
منبع : شماره ۵۳ ماهنامه انشا و نویسندگی

مطالب مرتبط :

ارسال به شبکه های اجتماعی :
تلگرام فیس بوک گوگل توییتر لینکدین کلوب فیس نما هم میهن تبیان افسران

لینک کوتاه این نوشته
http://shirintanz.ir/?p=8914

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.


برو به ابتدای صفحه