طنزی به نام زندگی – بخش سوم و پایانی


   ۱۶ شهریور ۱۳۹۶    ۱۰:۴۰ ق.ظ    124 بازديد    بدون دیدگاه

جهانگیر ایزدپناه ـ بخش سوم و پایانی :

ثبت نام در دبیرستان
به دبیرستان بهبهان رفتیم برای ثبت نام . برحسب توانایی مالی باید مبلغی برای ثبت نام می دادیم. هر چه به اصطلاح قیافه فقیرتری داشتی، کمتر پول می دادی. من هم الحمدلله قیافه شلخته و مظلومی داشتم. دوست بقال بهبهانی مان هم واجد همین شرایط بود. به دنبالش برای ثبت نام راه افتادیم. صدای سرسر کفشش تا صدمتر آن طرف تر هم شنیده می شد. البته نه مثل تَق تَق باعظمت کفش خانم ها، بلکه سّرّسر کفش بود، از سر بی حالی و بی خیالی و پیری. پول کمی پرداختیم. خوب کاری کردیم. به رژیم طاغوت،هرچه پول کمتر می دادی، ثواب داشت. حالا امروزه کمک به مدرسه فرق دارد. اسمش کمک های مردمی است و ثواب هم دارد.از حوادث سالهای دهه ۴۰یکی کشته شدن عبدالله خان ضرغامپور،از رهبران اصلی شورش جنوب، در عالم خواب به وسیله یکی از تفنگچی هایش وآوردن نعش او به بهبهان و به دار آویختن نعشش در فلکه اصلی شهر بود.علیرغم مسایل سیاسی، امری بود خلاف آداب وفرهنگ واخلاق انسانی واسلامی.جاده بهبهان ــ دهدشت وبقیه جادها خاکی وناجوربود. بیشتر جاهای صعب العبور وخطری باید پیاده می شدی. وسیله نقلیه کم بود .ماشین ها هم پیکان بودند ولاری. گاراژ داربهبهان فضل الله معروف به مورک بود که چنان مسافرها رادرعقب یک ماشین می چپاند که اگر وسط راه پیاده می شدند، دیگرکسی قادربه جادادنشان نبود.
فصل بهار،نزدیک بهبهان بودیم ودبیرستان تا سیزده به درتعطیل بود.ما قوطی های ماست رابا خر به شهربهبهان نزد بقال مان می بردیم. از کوچه ها (تنگاره)می رفتیم.پاسبان ها وظیفه شان جلوگیری ازورود خر و بار به خیابان اصلی بود. خوشبختانه خرها پلاک نداشتند که مثل این روزها جریمه سنگین شوند. به جای بوق هم می گفتیم “خبر خبر” که خروبار به عابرین و به خصوص پیرزن ها نخورد.اما گاهی گوشه ای ازبار خر به پیرزن ها می خورد که خود مکافاتی بود. معمولاً پیرزن ها نفرین مان می کردند و به لهجه بهبهانی می گفتند: “مرده شوره، خوت وخرتوببرن، خیر ندیته پهلی مت خرد کرد!”…(یعنی مرده شور خودت وخرت را ببرد، خیر نبینی پهلویم را خوردکردی!) گاهی هم پیرزن ها با دمپائی دنبالمان می کردند. البته سرعت خرها بیشتر بود وازمعرکه درمی رفتیم.

کوچ کردن مال(آبادی)
کوچ کردن،مال بالا(ییلاق )و مال زیر(قشلاق)هم خود حکایت ها و زحمات فراوانی داشت. علاوه بر زحمات راه، مشکلات دیگری هم بود. در راه دزدها کم نبودند. بد نیست یک نمونه کوچک را ذکر کنم. یک دزد دست و پا چلفتی و فقیری بود که در تنگه ای باریک کمین می کرد و در تاریکی شب با گره طناب، دامی درست می کرد و در مسیر گوسفندان می گذاشت که شاید پای گوسفند یا بزی در آن گیر کند. شبی از تکان شدید طناب خوشحال شد که لابد گوسفند چاق و چله ای پایش در دام است. پس طناب تله را محکم کشید طرف خودش، ولی از شانس بد این دزد دست وپا چلفتی فقط پای سگی قوی هیکل در طناب بود. خدا رحمتش کند که در اینجا هم شانس یاری اش نمی کرد وطناب را هم از دست می داد.داستان دوم هم مربوط به یکی از اقواممان بود که شبی به تنهایی به طرف گرمسیر(قشلاق)می آمد و مرغی هم همراه داشت. در همان حوالی هم دزدان او را گرفتند. یکی کتش را گرفت و گفت کت ندارم، یکی کفشش را گرفت و… دست آخر هم تفنگچی یعنی رئیس دزدان گفت:”من نذر دارم این مرغش را هم برای ادای نذر سر ببرید.” مرد بیچاره هم اعتراض کرد و گفت:”این مرغ مال من است و نذر کردنش قبول نیست.” در جواب پس گردنی خورد و رئیس دزدان گفت که:”من نذر دارم؛ می خواهم مرغ را نذر کنم، به تو چه که حرف می زنی؟”…وچه نذر روایی، قبولش باشد!
در دبیرستان ۲۵ شهریور بهبهان، برادر رئیس دبیرستان ازمن پوست روباه خواست. فصل بهاربود وآبادی مان نزدیک بهبهان. پنجشنبه وجمعه نتوانستیم روباه شکارکنیم. خیلی پکروناراحت بودم. شب ناگهان صدای سگ های آبادی بلند شد. دیدیم سگ ها روباهی راگرفته اند. همه گفتند چه شانسی داری. ما هم ازاین توصیف ها کلی خوشحال شدیم. چراکه نه؟ این پوست روباه کلی هم به دردم خورد. یکبارکه قراربود همراه چند دانش آموزدیگرتوسط رئیس کتک بخوریم، از کتک خوردن معاف شدم. یکباردیگرهم برای شرکت درجشن شاهانه چهارم آبان یا ششم بهمن، رئیس ازهرکلاس چندنفری ازجمله مرا انتخاب کرد. لباسم شیک نبود، اما پوست روباه پیشکشی شیکش کرد. بامقداری پز برای همکلاسی ها که من جز متشخصین کلاس هستم، ما را به مرکز شهر بردند. درمراسم جشن شاهانه انصافاً زنده باد وآمین هم گفتم. بعدش هم گفتم خدا پدرت را بیامرزد که مرا برای نصف روز از درس عربی وریاضی و….نجات دادی. اما حالا مد شده بعضی ها درمصاحبه ها وخاطراتشان می گویند ما به جای آمین، گفتیم نه آمین، وبه جای زنده باد گفتیم مرده باد وفلان اعلامیه ای را که همیشه از بدو تولد درجیب داشتیم، پخش کردیم. اگرهم بپرسید که:”آخه نالوطی، چرا یکبار یک اعلامیه ای به ما ندادی؟” می گویند که صلاحیت نداشتید.به همین سادگی رد صلاحیت شدیم. اعتراض وشکایت هم بی فایده بی فایده! لحظه شماری می کردیم که دبستان ودبیرستان تعطیل شود و به کوه وصحرابرویم که پر از کبک وتیهو وروباه وشکار بود. یکبار با یکی از بچه های فامیل که همیشه سگش همراهش بود، به کوه “ساورز″رفتیم. موقع برگشت، یا خودش درکمره کوه گیرمی کرد یا سگش. برای نجات خود وسگش هربارمبلغی پول نذر امام زاده محل می کرد. خداکند که نذرهایش راهمان موقع ادا کرده باشد. درغیراین صورت با نرخ تورم امروزی، باید برای ادای نذرهای آن روزش حقوق دو سه ماهش رابپردازد.

خانه انصاف
اوایل سالهای۵۰ خانه انصاف روستاها وحومه(شبیه شورای حل اختلاف فعلی)تشکیل شد .مسئول خانه انصاف روستاوحومه علی قربان نام داشت خدارحمتش کند مرد شوخ طبع و بذله گوومجلس آرایی بود وبرای رسیدگی به دعواها باید مجلسی وبگو بخندی وچلووپلویی می بود. کتابچه قانون کوچکی هم داشت. پیرمردی شکایت داشت که چارپایان متهم ،گهل (ارزن )اش راخورده اند .مسئول خانه انصاف که قول رسیدگی قاطع داده بود ولی از بخت بد پیر مردشاکی، روز موعود پلومرغ وپیشکشی متهم به مذاقش خوش آمده بود، گفت شلوغش نکن گهل(ارزن) بدرد چه میخورد؟ اصلا چیزی بنام گهل(ارزن) در کتاب قانون نیست . رضایت بده برو دنبال کارت.

خدمت سربازی ما
در سال ۱۳۵۳بالاخره دیپلم را گرفتم و شدیم سرباز صفر صفر در تیپ۵۵ هوابرد -چتر باز شیراز .که دوره اش سخت بود. یک شب هم معاون گروهبان نگهبان بودم هر چه آمارنفرات گروهان را می گرفتم یک نفر کم بود ناچارا گروهبان نگهبان را از خواب ناز بیدار کردم و موضوع را به وی گفتم . با کمک هم دوباره آمار گرفتیم گفت خودت را هم حساب کرده ای ؟ آن موقع فهمیدم چرا یک نفر کم بوده است !. (بمیرم برای خودم با این همه نبوغ!.
در اوایل سال۵۶ چند ماهی در اداره ای دولتی در یاسوج کار کردیم .حتی مرکز استان هم جاده آسفالته نداشت .چون علیا مخدره فرح پهلوی میخواست منت گذاشته قدم رنجه فرمایند، جاده های خاکی را روغن پاشی کردند که گرد وخاک بر روی مبارکشان ننشیند .با کلی کبکبه ودبدبه تشریف فرما شدند . راستش را بخواهید ندیمه ای دلنشین همراهش بود که بیشتر توجه استقبال کنندگان را جلب کرد تا خودش.

پیروزی انقلاب
در سال ۱۳۵۷ انقلاب اسلامی شروع شد. معلم و چادری برای تشکیل کلاس درس به محل آبادی ما آوردند. همه بچه ها از اطراف به این مدرسه می آمدند. بعد از چندی، معلم از بچه ها پرسید که رهبرتان کیست؟ همه گفتند:”هژیر”. معلم به هژیر گفت: بچه ها چه می گویند؟ هژیر هم گفت: “آقا، من به اینها چیزی نگفتم؛ خودشان مرا به عنوان رهبرشان انتخاب کرده اند.” غافل از این که منظورمعلم، رهبرمعظم انقلاب، حضرت امام خمینی بود. بعدازآن هم در سال ۱۳۵۸ فیلم هوای هندوستان کرد و رفتم و لیسانس و فوق لیسانس علوم سیاسی گرفتم و به ایران برگشتم. مدرک تحصیل من خاک می خورد و بی فایده مانده. می گویند عقل که نباشه، جون در عذابه! بارها به خودم گفته ام آدم کم عقل، فوق لیسانس علوم سیاسی به چه دردت می خورد؟ می رفتی همین نزدیکی های تهران یک علوم دیگری می خواندی. چندبار هم خانواده ام گفته اند این مدرکت را بگذار در کوزه، آبش را بخور! منم عصبانی شدم و گفتم شما در جریان امور مملکتی نیستید. فکر نکرده، حرف می زنید. با این تورم و گرانی، کوزه خیلی گران است. وانگهی در این آپارتمان لعنتی، جایی برای کوزه نیست.

منبع : روزنامه اطلاعات

قسمت های قبلی طنزی به نام زندگی :

طنزی به نام زندگی – بخش اول

طنزی به نام زندگی – بخش اول

مطالب مرتبط :

ارسال به شبکه های اجتماعی :
تلگرام فیس بوک گوگل توییتر لینکدین کلوب فیس نما هم میهن تبیان افسران

لینک کوتاه این نوشته
http://shirintanz.ir/?p=24042

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.


برو به ابتدای صفحه